7
ايزد كه جان و عشق و صفا آفريده است * با تيغ « هست » جيب عدم را دريده است
آزاده مرد عاشق صافىتر از حسين * در راه عشق و كار محبّت نديده است
ماهى كه كرده نيزه به چشم محاق كفر * چون آفتاب تيغ به ظلمت كشيده است
ننگى كه قصد دامن اسلام كرده بود * از اين فرشته همچو هريمن رميده است
از آن زمان كه جسم تو در خون تپيده بود * جانهاى عاشقان همه در خون تپيده است
هركس به قدر خويش ز داغت نصيب برد * يك داغ هم به لالهى صحرا رسيده است
مجنون شدند و خم همهى بيدهاى دشت * در خلد نيز قامت طوبى خميده است
بىآشيان پرندهى بيدارى غمت * در چشم عاشقان تو مسكن گزيده است
اى صد هزار جان گرامى فداى تو
هستى براى جدّ تو بود و براى تو
8
و هم از حريم كوى تو با چشم تر گذشت * از دل خيال داغ تو همچون شرر گذشت
هرچند هر كه راستمى از قضا رسيد * حاشا به حال هيچكسى اين قدر گذشت
پشت تو از بلاى قضا دم به دم خميد * عمر تو در جفاى فلك سربهسر گذاشت
گاهى به سوگ مادر و گاهى به سوگ جد * يك چند هم به ماتم قتل پدر گذشت
در تنگناى عرصهى خونين كربلا * كار تو از عيادات حال پسر گذشت
او خنده زد به روى تو خونين بسان گل * وقتى به روى دست تو آن طفل درگذشت
در وادى وفا نه كسى چون تو پا گذاشت * در عالم صفا نه كس اين سان ز سر گذشت
خورشيد دوست ديدى و از خود به در شدى * عمرت چو عمر كوكب پاك سحر گذشت
اى كوكب هدايت و اى كشتى نجات
واجب عزاى قتل تو بر كل ممكنات
9
زيرا تو نور ديدهى زهراى اطهرى * با صد هزار جان مقدّس برابرى
پروردهى كنار رسول مكرّمى * آيينهى صفات خداوند اكبرى
دست خدا على بُد و دست على تويى * فخر جهان على بُد و تو فخر حيدرى
اى جسم تو خلاصهى جانهاى قدسيان * در جسم دين روانى و نفس پيمبرى
دامان خويش گرچه ز دنيا كشيدهاى * همچون هماى بر سر دين سايه گسترى
ظلمت شكاف نور تو تا قلب باختر * تنها نه شمع جمعى و خورشيد خاورى
پيغمبرى به نام نياى تو ختم گشت * كردى به خويش نيز تو ختم دلاورى
شايد شرار دوزخ يكسر بيفسرد * در پرتو شفاعت تو روز داورى