تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دانشنامهء شعر عاشورايى انقلاب حسينى در شعر شاعران عرب و عجم ( فارسي ) — صفحة 1413

مساهمون:

ص١٤١٣
آن‌كس كه ديد شعشعه‌ى شوكران عشق * بر شهد نعمت دو جهان پشت پا زند
كاخى كه عشق در دل عاشق بنا نهاد * پهلو به طاق كنگره‌ى كبريا زند
دستى كه خواست در شكند پايه‌هاى كفر * بايست كوس معركه‌ى كربلا زند
از امتحان عشق الهى گريز نيست * دستانسراى عشق همين يك نوا زند
آل اللّه‌اند آل على ( ع ) اى خوش آنكه دست * در دامن ولايت آل خدا زند
روشنگر حقيقت ايمان « حسين » بود
در جسم روح رفته‌ى دين جان « حسين » بود

2

اين زرد چهره‌اى كه چو عاشق كمر خم است * تصوير ماست يا كه هلال محرّم است
تصوير خنده از لب گل نيز پا كشيد * امروز روز نوحه و فرياد و ماتم است
اى دل بسوز و خون شو و از ديدگان بريز * جان تو نيست سينه كه كاشانه‌ى غم است
جان زارتر ز ناله‌ى بيمار جان به لب * دل تنگ‌تر ز حوصله‌ى خلق عالم است
اشكى كه نرم مىچكد از رخ پياپى است * خونى كه گرم مىرود از دل دمادم است
اى ديده اشك خيز شو و بىنگاه باش * « امروز گريه بر همه كارى مقدّم است »
تا درد هست روى به درمان نمىكنيم * در سينه‌هاى خسته همين درد مرهم است
خون حسين ، گرچه به دامان عشق بود * دامان عشق ، پاك چو دامان مريم است
آرى حسين رونق بازار عشق بود
آن سر سپرده سرخوش و سردار عشق بود

3

هرجا كه رفت دشمن بدكين امان نداد * ناچار پا به دايره‌ى لامكان نهاد
رسمى كه لب به خنده گشايند و جان دهند * او در ميان سلسله‌ى عاشقان نهاد
يك نيزه سر بلندتر او از مسيح ، گشت * پا بر فراز تاك هفت آسمان نهاد
از عرصه‌ى سقيفه جهيدن گرفته بود * آن ناوكى كه حرمله اندر كمان نهاد
با خون خويش و گرد غم كودكان خويش * وز سنگ صبر پايه‌ى دين جاودان نهاد
برقى جهيد و ظلمت كفر از جهان زدود * مردى رسيد و رسم وفا در جهان نهاد
او عهد بسته بود كه از خويش بگذرد * و آن عهد با خداى خود اندر ميان نهاد
از هفت شهر عشق به يك نيمه آن گذشت
همچون نسيم از گره هفتخوان گذشت

4

راز قضا و شرّ قدر آشكاره نيست * در اين حريم ، عقل بشر هيچ‌كاره نيست
وقتى كه پيك حكم ازل مىرسد ز راه * جز آنكه سر به حكم نهى هيچ چاره نيست