آن همه زنجيريان را پيشرو * سلسله در سلسله از خويش رو
هر كه عاشق پيشهتر ، بىخويشتر * هر دلى بىخويشتر ، درويشتر
در دل من داغها از لالههاست * همچو نى در بند بندش نالههاست
با خيال لالهها ، صحرانورد * دشت را پويد ، ولى با پاى درد
مىرود تا سرزمين عشق و خون * تا ببيند حالشان چونست چون ؟
*
بر مشام جان رسد از هر كنار * بوى درد و بوى عشق و بوى يار
لاله را ز آن ميان كرد انتخاب * لالهيى از داغها در التهاب
گفت : اى در خون تپيده كيستى ؟ * تو حبيب بن مظاهر نيستى ؟ !
گفت آرى ! من حبيبم ، من حبيب * برده از خوان تجلّىها ، نصيب
قد خميده رو سياهى ، مو سپيد * آمدم در كوى او با صد اميد
در سرم افكند ، شور عشق را * تا به دل ديدم ظهور عشق را
بار عشقش ، قامتم را راست كرد * در حق من آنچه را مىخواست ، كرد
نالهام را ، رخصت فرياد داد * ديده را بىپرده ديدن ياد داد
*
ديدم از عرش خدا تا فرش خاك * پر شده از نالههاى سوزناك
كاى سماوى طينت عرشى خرام ! * قطرهيى زين باده ما را كن به جام
گرچه ما پاكيم و از لاهوتيان * جان ما قربان اين ناسويتان
گوى سبقت مىبرند اين خاكيان * در عروج خويش از افلاكيان
عشق ، اينجا كار دريا مىكند * قطره اينجا كار دريا مىكند
خاكيان را مىكند افلاك سير * پاك خوى و پاك جوى و پاك سير
( فُطرس ) از لطف تو بال و پر گرفت * كودك گهواره و كارى شكفت !
رخصتى ! تا ترك اين هستى كنيم ! * بشكنيم اين شيشه تا مستى كنيم
اى دريغا ما و عشق و اين محك ؟ * كار عشقست و نيايد از ملك !
*
چون كه او خوان تجلّى چيده ديد * خود بساط عمر را ، برچيده ديد
گفت با آن والى ملك وجود * حكمران عالم غيب و شهود !
تو حسينى ، من حسينى مشربم * عشق پروردهست در اين مكتبم
تو اميرى ، من غلام پير تو * خار اين گلزار و دامنگير تو
از خدا در تو ( مظاهر ) ديدهام * من خدا را در تو ظاهر ديدهام
گر حبيبى تو ، بگو من كيستم ؟ * تو ( حبيب ) مطلقى ، من نيستم