تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دانشنامهء شعر عاشورايى انقلاب حسينى در شعر شاعران عرب و عجم ( فارسي ) — صفحة 1383

مساهمون:

ص١٣٨٣
زان سپس در عرصه‌ى غيب و شهود * ذكر تسبيح ملك ، تكبير بود
* * *

عريانى خوش‌ست !

چون كه ( عابس ) گرمى هنگامه ديد * خون غيرت در رگ جانش دويد
گفت با خود : مرد بايد بود مرد * خوش بود از مرد ، استقبال درد
چون به جانش آفتاب عشق تافت * در حريم باده‌خواران ، بار يافت
دست شوقش دامن ساقى گرفت * وز كفش جام هو الباقى گرفت
گفت : خواهم در رهت قربان شدن * ترك هستى گفتن و ، عريان شدن !
گفت : اى آشفته حال پاك باز ! * زود آوردى به ما روى نياز
اين چه راه و رسم مستى كردنست * كى زمان ترك هستى كردنست ؟
گفت : اى جانم فداى جان تو * دست كى بردارم از دامان تو ؟
كربلا جز سرزمين عشق نيست * مذهب من ، غير دين عشق نيست
خواهم اينك در دل آتش شدن * چون طلاى ناب پاك از غش شدن
*
ديد ساقى مستيش افزون شده‌ست * پاك از عشق خدا مجنون شده‌ست
بهر جانبازى ز جان آماده است * خود نخورده باده ، مست افتاده‌ست
تا دل او بيش ازين نايد به درد * رفت و فرمان شهادت مهر كرد
*
رفت عريان سوى ميدان بىشكيب * كاين منم من ، عابس بن بوشبيب
بس كه كشت و ريخت خون از حد فزون * كشتى خود ديد در گرداب خون
ديد وقت جانسپارى آمده‌ست * جان به لب ، از بىقرارى آمده‌ست
لاجرم رو جانب اصحاب كرد * جمله را از گفته‌اش بىتاب كرد
گفت : اى دردى كشان مىپرست ! * پاى بايد زد به فرق هرچه هست
راه ، كوتاهست و منزل بس قريب * يك قدم مانده‌ست تا كوى حبيب
چون علم از شوق دل افراشتم * اين قدم را زودتر برداشتم
شوق او از كف عنان من ربود * و آن زره انداختن از من نبود !
دست اگر از خويش افشانى خوش‌ست * جامه بيرون كن كه عريانى خوش‌ست
* * *

آب را سيراب كرد :

چون خدا آن قدّ و قامت آفريد * نسخه‌ى روز قيامت آفريد
شد قد و بالاش ، محشر آفرين * قامتش را گفت محشر : آفرين !