ديده بودم با يتيمان مهربانى مىكنى * اين يتيمان را به سوى آستان آوردهام
ديده بودم تشنگى از دل قرارت برده بود * از برايت دامنى اشك روان آوردهام
تا به دشت نينوا بهرت عزادارى كنم * يك نيستان ناله و آه و فغان آوردهام
تا نثارت سازم و گردم بلا گردان تو * در كف خود از برايت نقد جان آوردهام
نقد جان را ارزشى نبود ، ولى شادم چو مور * هديهيى سوى سليمان زمان آوردهام
تا دل مهر آفرينت را نرنجانم ز درد * گوشهيى از درد دل را بر زبان آوردهام
* * *
مىآيد از سمت غربت ، اسبى كه تنهاى تنهاست * تصوير مردى - كه رفتهست - در چشمهايش هويداست
بالش كه همزاد موج است دارد فراز و فرودى * امّا فرازى كه بشكوه ، امّا فرودى كه زيباست
در عمق يادش نهفتهست خشمى كه پايان ندارد * در زير خاكستر او ، گلهاى آتش شكوفاست
در جان او ريشه كرده است عشقى كه زخمىترينست * زخمى كه از جنس گودال امّا به ژرفاى درياست
داغى كه از جنس لالهست در چشم اشكش شكفتهست ؟ * يا سركشىهاى آتش در آب و آيينه پيداست ؟
هم زين او واژگون است ، هم يال او غرق خون است * جايى كه بايد بيفتد از پاى زينب ، همين جاست
دارد زبان نگاهش با خود سلام و پيامى * گويى سلامش به زينب امّا پيامش به دنياست :
از پا سوار من افتاد تا آنكه مردى بتازد * در صحنههايى كه امروز ، در عرصههايى كه فرداست
اين اسب بىصاحب انگار در انتظار سوارىست * تا كاروان را براند در امتدادى كه پيداست
* * *
اللّه اكبر :
روز عاشورا كه روز عشق بود * جان ياران پر ز سوز عشق بود
بانگ مىزد ساقى بزم بلا * عاشقان را ، آشكار و برملا
كاى گروه باده خواران الست ! * بايد از جام بلا گرديد مست
از در و ديوار مىبارد بلا * تا كند خيل شما را مبتلا
همّتى ! هنگام مستى كردنست * وقتِ رو سوى بلا آوردنست
نيست هشيارى ز سرمستان روا * ترسم از يزدان بدا آيد ، بدا
باده خواران گرد او گشتند جمع * جانشان پروانه شد بر گرد شمع