گروهى همره او مانده بودند * كه نور عشق در سيمايشان بود
لواى مردى و بيدارى خلق * به دست همّت والايشان بود
به لب تسبيح حق در دست شمشير
به جنگ دشمنان بىباك چو شير
گروهى در عدد بسيار اندك * ولى از شور و شوق رزم ، سرشار
به شب افتاده در دامان محراب * به روز استاده در ميدان پيكار
همه وارسته ، جان بر كف نهاده
ز شوق دوست دل از دست داده
چو در كرببلا يعنى به مقصد * سپاه عاشقان حق رسيدند
چنان بىخويشتن بودند از شوق * كه از هر چيز جز حق دل بريدند
چو آنجا وصل حق مىشد فراهم
سرود عشق مىخواندند با هم
در آن وادى كه بوى عشق مىداد * شدند از جلوهى حق رشك انجم
زبان حال هر يك بود اين بيت * كه مىكردند زير لب ترنم
« چه خوش باشد كه بعد از انتظارى »
به اميدى رسد اميدوارى
زده دل را به دريا موجآسا * همه بودند غرق بىقرارى
ز شور و شوق مىكردند يكسر * ز عشق وصل حق ساعت شمارى
كه همچون شير مرد بر دشمن بتازند
به راه عشق جانان جان ببازند
شب ميعاد زد چون خيمه بر دشت * سر دلدادگان شورى دگر داشت
چنان گرم نياز و راز بودند * كه آه سردشان سوز شرر داشت
به هر خيمه نواى يا ربى بود
خداوندا چه روحافزا شبى بود
نگيرد تا غبار آيينهشان را * ز دل گرد خودى يكسر فشاندند
خس و خار هوس از ريشه كندند * درخت عشق را در دل نشاندند
كه خورشيد از افق چون سر برآرد
به راه دوست هر يك جان سپارد
سواران سلحشور ره حق * به ميدان شهادت پيشتازان
زهى همّت كه تاريخ آبرو يافت * ز نام نامى آن سرفرازان
كند تا زهره بر بام فلك رقص
نبينى نهضتى اين گونه بىنقص « 1 »
هامش
( 1 ) - منشور عاشورا ؛ ص 76 و 77 .