از هر چه داشتى چو گذشتى به راه دوست * باشد ز هر مقام فزونتر مقام تو
با آنكه بود آب براى همه حلال * اى چشمهى حيات چرا شد حرام تو
در حيرتم كه بر لب آب از عطش چرا * شاها كبود شد لب ياقوت خام تو
ما را هواى كوى تو پيوسته در سر است * چون او فتاده مرغ دل ما به دام تو
از دود آه ، چشمهى خورشيد تار شد * آتش زدند چون كه ز كين بر خيام تو
در كام ماهماره بود تلخ زندگى * ز آن رو كه تشنه ، اى شه دين بود كام تو
* * *
كاروان عشق :
دراى كاروان عشق و اميد * طنين افكند اندر پهنه دشت
در آن تفتيده صحرا ، كاروان را * به پيرامون ، هماى بخت مىگشت
نواى آن درا ، گر بود جانسوز
ولى شد رهروان را شوق افروز
ز شادى چون قلم با سر زده گام * در اين ره ، رهنوردان دل آگاه
سر از پاكى شناسد رهرو عشق * ز سر بايد گذشت آرى در اين راه
شهادت نغمهى آهنگشان بود
لواى عشق ، پيشاهنگشان بود
حسين ( ع ) آن قافله سالار هستى * كه زينت بخش تاريخ است نامش
در اين ره كاروان را پيش مىبرد * رهآموزان رهين فيض عامش
چو رهبر شد بصير و پاك سيرت
فرا گيرد از او رهرو بصيرت
به سوى كربلا با يك جهان شوق * ز مكّه كعبهى دلها روان شد
پى روشنگرى مىرفت و با او * شهادت چون سعادت هم عنان شد
اگر مرد رهى در راه مىديد
بر او مىتافت بارى همچو خورشيد
در آن خشكيده لب صحراى سوزان * سخنهايش به از ماء معين بود
پيام زندگى سازش به ياران * صفا بخش دل و جان آفرين بود
چو او بنواخت آهنگ سفر را
به شور آورد هر صاحب نظر را
به هر منزل كه خرگاه حسينى * به پا مىشد زمين بودى سريرش
لب لعلش چو مىشد گوهر افشان * ز جان بودند ياران دليرش
به گرد قافله سالار خود جمع
همه پروانهسان پيرامن شمع