كه مرا بود به هر جنگ سر برگشتن * ولى امروز مرا هست سركشته شدن
در ركاب پسر فاطمه جانبازى به
خاكسارى ره او ز سرافرازى به
بعد يك جنگ نمايان چو به خون شد غلطان * سرِ ، وى بود به دامان شه تشنه لبان
در دم دادن جان بود به چشم گريان * شاه گفتن ز چه گريانى ، گفتا از آن
كه سرم بر سر زانوى تو اى سبط نبى است
سر تو در دم رفتن به سر زانوى كيست ؟
عابسا جاى تو خالى كه ببينى سر وى * رفت بر نيزه به پيش نظر خواهر وى
زير سنگ و نى و شمشير فتد پيكر وى * نيست يك تن كه بپوشد كفنى در بر وى
« خوشدل » آرى نه همين جامه ز جسمش ببرند
بهر انگشترى انگشت شريفش ببُرند « 1 »
هامش
( 1 ) - همان ؛ ص 132 و 133 .