تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دانشنامهء شعر عاشورايى انقلاب حسينى در شعر شاعران عرب و عجم ( فارسي ) — صفحة 1186

مساهمون:

ص١١٨٦
روزى است دل فروز كه گلبانگ عيش و نوش * گر از زمين به جانب گردون رود ، رواست
هر سو بساط عيش و طرب گسترند خلق * عيشى كه دلپذير و بساطى كه دلرباست
امروز مىنهد ز عدم روى در وجود * شاهى كه شاه را ، به درش روى چون گداست
آن شاه راستان كه در ايمان و راستى * نايد نظير او به جهان ، تا جهان به جاست
سلطان دين ، سرآمد مردان حق حسين * كاو مظهر حقيقت و مرآت حق نماست
كان جلال ، كوه شكوه ، آسمان جاه * چهر كمال ، چشم هنر ، چشمه‌ى صفاست
مرد نبرد ، رايت جهد ، آيت جهاد * خصم نفاق ، دشمن جور ، آيت جفاست
مفتاح فيض ، مهد سخا ، معدن كرم * مصباح شرع ، شمع هُدى ، مشعل خداست
دستور عقل ، دست خرد ، درس راستى * پايان خوف ، پاى امان ، پايه‌ى رجاست
مفهوم سرفرازى و مقصود افتخار * منظور سربلندى و معناى اعتلاست
هر زخم را معالج و هر درد را طبيب * هر كور را عصاكش و هر لنگ را عصاست
بىلطف او نهال عمل ، شاخ بىثمر * بىمهر او ، چراغ هدى ، شمع بىضياست
خُلد از براى بنده‌ى او اولين مقام * داغ از براى دشمن او آخرين دواست
هر ذره‌اى ز خاك سر كوى او بود * خاكى كه همچو آب بقا مايه‌ى بقاست
آن دل كه جاى او شد و جاى خيال او * آيينه‌ى سكندر و جام جهان نماست
از خون اوست گر كه خورد بيخ شرع آب * وز جهد اوست گر كه چنين كاخ دين به پاست
تا حشر ، رادمردى و جانبازى حسين * اندر خور ستايش و تحسين و مرحباست
از يمن استقامت و ايمان و صدق او * نيروى دين فزود و هياهوى كفر كاست
رفتار او ، دو دست هوس را چو دستبند * گفتار او دو چشم خرد را چو توتياست
باغ رضا و گلشن دين را چو باغبان * يار خدا و كشتى حق را چو ناخداست
برخاست تا كند قدّ مردانگى بلند * آنجا كه غير مردم نامرد ، برنخاست
بهر خدا از هستى خود دست شست و گفت : * « در راه دوست مىدهم آن را كه دوست خواست »
فرموده‌هاى او همه فرموده‌ى نبى است * فرموده نبى همه فرموده‌ى خداست
فرمود : هركسى كه دهد تن به ناروا * هرلحظه گر رود به سرش ناروا ، رواست
فرمود : بهر آن كه به مردى علم بود * خوارى مصيبت است و سرافكندگى بلاست
فرمود : ما چگونه فرود آوريم سر * در پاى آن كسى كه روان در خطِّ خطاست
فرمود : هركسى كه بدان يار بسته عهد * گر رو كند به درگه اغيار بىوفاست
همّت ، رفيق ما و بزرگى ، نديم ما * مردى ، مرام ما و شهامت ، شعار ماست
كى كار ظالمان كند آن كس كه عادل است * كى يار اشقيا شود آن كو ز اتقياست
ما حقّ خود ز دست به ناحق نمىدهيم * زيرا كه حقّ ماست مقامى كه حقّ ماست
تسليم امر پست‌تر از خود كجا شود ؟ ! * آن را كه همچو ما به رضاى خدا رضاست
مردن به نام خوبتر از زندگى به ننگ * كآن عزّت و غنا بود ، اين ذلّت و عَناست « 1 »
هامش
( 1 ) - ديوان حالت ؛ ص 180 و 181 .