صبر زينب ز شكيبايى ايوب گذشت * حيرت نوع ز طوفان حسين است امروز
داد لب تشنه اگر جان به لب آب فرات * وصل جانان هدف جان حسين است امروز
محور دين مبين اوست كه آيين خدا * محكم از پايهى ايمان حسين است امروز
اى « رسا » دامن شه گير كه از شاه و گدا * همه را دست به دامان حسين است امروز
* * *
زينب ( س ) :
كيست زينب آن كه عالم واله و حيران اوست * نور عصمت جلوهگر از چهرهى تابان اوست
گوهر پاكى كه از پستان عصمت خورده شير * جان به قربانش كه جان عالمى قربان اوست
آستان زينب كبرى حريم كبرياست * بندگان را دست حاجت جمله بر دامان اوست
زهرهاى كاندر سپهر عزّت و جاه و جلال * روشنى بخش كواكب شمسهى ايوان اوست
بانوى كاندر حريم عفّت و شرم و وقار * مريم پاكيزه دامن حاجب و دربان اوست
رونق رضوان ز انفاس نسيم گلشنش * نكهت جنّت ز گيسوى عبير افشان اوست
سيل نطق آتشينش كند كاخ كفر را * كاخ ايمان متّكى بر پايهى ايمان اوست
كيست اين آشفته كز او عالمى آشفته است ؟ * كيست اين سرگشته كانيسان چرخ سرگردان اوست
ميوهى بستان زهرا پارهى قلب على است * آن كه عالم خوشه چين خرمن احسان اوست
آفتاب برج عصمت آن كه اهل فضل را * ديده روشن از فروغ دانش و عرفان اوست
جلوهى حق كرد روشن كوفهى تاريك را * گرمى بازار شام از خطبهى سوزان اوست
داستانى كآتش اندر دامن هستى فكند * داستان محنت و اندوه بىپايان اوست
همت مردانهى او نگسلد زنجير عهد * خوشتر از پيوند هستى رشتهى پيمان اوست
اى « رسا » بر ماتم او تا قيام رستخيز * آسمان را گريهها بر ديدهى گريان اوست « 1 »
* * *
ماه انجمن :
آمد آن ماه كه خوانند مه انجمنش * جلوهگر نور خدا از رخ پرتو فكنش
آيت صولت و مردانگى و شرم و وقار * روشن از چهرهى تابنده و وجه حسنش
ز جوانمردى و سقّايى و پرچم دارى * جامهاى دوخته خيّاط ازل بر بدنش
آنكه آثار حيا جلوهگر از هر نگهش * و انكه الفاظ ادب تعبيه در هر سخنش
ميوهى باغ ولايت به سخن لب چو گشود * خُم فلك گشت كه تا بوسه زند بر دهنش
كوكب صبح جوانيش نتابيده هنوز * كه شد از خار اجل چاك چو گل پيرهنش
آن چنان تاخت به ميدان شهادت كه فلك * آفرين گفت بر آن بازوى لشكر شكنش
همچو پروانهى دلباخته از شوق وصال * آن چنان سوخت كه شد بىخبر از خويشتنش
هامش
( 1 ) - ديوان كامل دكتر قاسم رسا ، ص 136 .