به پيش ممكنات ار صف كشيدى * به غير از جلوهى جانان نديدى
به كاخ وصل با معشوق دمساز * كه شد بر رويش از محنت درى باز
كه ناگاه از حرم بر شد فغانى * فغانى ، دلربايى ، جانستانى
در آن افغان يكى آمد خروشش * خروشى كآشنا آمد به گوشش
يقين دانست شه كز عشقبازان * بود مشتاقى از حسرتگدازان
عنان بر تافت با حالى پريشان * به سوى خيمهگه آمد شتابان
مگر آن تشنه را بخشد زلالى * نماند در رهش ديگر خيالى
برآورد از دل پر درد آهى * كه كرد آشفته از مه تا به ماهى
بفرمود اى مرا هر يك به از جان * نه آخر با شما اين بود پيمان
كه تا جانم به تن پيوسته باشد * روانم از تعلّق خسته باشد
به من بس ناگوار و ناپسند است * كه بينم از حرم افغان بلند است
مرا دل دردمند و ريش باشد * چنين دل را چه جاى نيش باشد
خم از مرگ برادر گشته قامت * ندارم طاقت بار ملامت
جگر از قتل قاسم داغدار است * مرا يك دل ولى دردم هزار است
نداند كس دلم را حال چون است * كه دل از داغ اكبر غرق خون است