ناگهان تيرى شد از شست قضا * ريخت آب و آبرويش بر ثَرى « 1 »
لا جرم حيران شد و باز ايستاد * لب به استهزاش ملعونى گشاد
كاى جوان شهسوار ارجمند * در كجا افتادت آن دست بلند
دست برد و زد عمودى آهنين * بر سرش كافتاد از زين بر زمين
با تذلّل كرد رو سوى خيام * بر تو باد اى شاه خوبان السّلام
اى برادر مرغ روحم پر فشاند * رفتم و دستم به دامان تو ماند
پس بيامد خسرو ايزدپرست * با دلى غمگين به بالينش نشست
چشم بگشا سوى من اى جان من * بهر تسكين دل سوزان من
تا تو غلتيدى به خاك اى رو سفيد * پشت من بشكست و قطعم شد اميد
دشمنان را بود ديشب صد هراس * چون حرم را بود با تيغ تو پاس
ليك امشب از هراس دشمنان * خواب نايد خود به چشم اين زنان « 2 »
هامش
( 1 ) - ثرى : زمين ، روى زمين .
( 2 ) - مثنوى مقامات الابرار ؛ ص 391 .