چو ليلا را ز غم بينم خروشان * شوم چون طرّهى اكبر پريشان
به پاسخ زينبش سر بر قدم بود * كهاى عالم زجودت گشته موجود
تو آگاهى ز پنهان و پديدار * كه ما را نيست تقصيرى در اين كار
چو مىكردى طلب يارى ز ياران * همه بوديم از غم اشك باران
كه ناگه از درون گاهواره * على اصغرت آن شيرخواره
ز ناى حق به گوشش آمد آواز * چو مرغ از آشيان بنمود پرواز
پى سر باختن خود را بياراست * به پاى مردى از گهواره برخاست
به خويشش خواند شاه و روبرو شد * حبابى باز در دريا فرو شد
بديد از جام عشقش مست و مدهوش * گرفتش بهتر از جان اندر آغوش
به صورت آب را كرد او بهانه * سوى كوى شهادت شد روانه
همى مىكرد با معبود خود راز * كهاى آگه ز انجام و ز آغاز
مرا باقى جز اين يكتا گهر نيست * كه جز سوداى تو هيچش به سر نيست
ز تو هر گونه آيد جلوه و ناز * مرا باشد نياز و عجز دمساز
وفا را تا به منزل ره سپارم * مگر باشد كه كام جان برآرم
به چشمم جز فروغت جلوهگر نيست * ز هستى يك سر مويم خبر نيست