جان رابطهاى با لب مرجان تو دارد * دل زندگى از چشمهى حيوان تو دارد
هر لحظه پيامى رسدم از تو كه با دل * ايماى خوش نرگس فتّان تو دارد
ز آشفتگى خاطر هركس كه بپرسم * سوداى سر زلف پريشان تو دارد
از باغ مران بلبل افسردهى خود را * عمرى است كه خو ، با گل و ريحان تو دارد
صد قافلهى دل مىرسدت هر دم و ساعت * سرّى است نهان درگه و ايوان تو دارد
اى يوسف مصرى چه حديثى است در آن شهر * هر دل شده دل در شكّرستان تو دارد
اى خسرو خوبان جهان شاه شهيدان * دل آرزوى روضهى رضوان تو دارد
سرو تو على اكبر و اصغر گل و فردوس * كى چون گل و چون سرو و گلستان تو دارد ؟
شمع تو رخ ماه بنى هاشم و قاسم * كى طاق فلك شمع شبستان تو دارد
گر اكبر ناكام كند آب تمنّا * در دل ، هوس لعل بدخشان تو دارد
عبد اللّه اگر آمد ، از خيمه به مقتل * در سر هوس طلعت رخشان تو دارد
* * *
شهادت حضرت عبّاس « ع » :
از پى اعوان و اخوان سعيد * نوبت ماه بنى هاشم رسيد
قهرمان ماء و طين ، عبّاس راد * صاحب مجد و عُلا باب المراد
ذو المناقب صاحب سيف و قلم * بلكه در لوح و قلم صاحب علم
مير ميران وَغى « 1 » يك بيشه شير * شير شيران بر همه ميران امير
الغرض بربست با همّت ميان * خواست رخصت در نبرد كوفيان
سينهام شاها دگر آمد به تنگ * در جهان ديگر نمىخواهم درنگ
رخصتم دِه بركشم تيغ و سنان * تا بگيرم انتقام از دشمنان
يا تنم افتد به ميدان خونفشان * يا براندازم ازين دُونان نشان
شاه گفتش : اى تو پور مرتضى * ساقى كوثر خداوند قضا
جنگ را بگذار و آبى كن به دست * كاين زنان را از عطش بس زحمت است
وين سقايت « 2 » اندرين صحرا تو راست * نايد اين تشريف بر كس جز تو راست
اين سقايت منصب عبّاس بود * ز آن فخارش در حرم برناس بود
داد از اين رو مرتضى مير عرب * نام عبّاس و ابو الفضلت لقب
نام عمّ « 3 » و كنيتش را مىبرى * منصبش را هم تو اكنون در خورى
در قيامت هم سقايت مر تراست * باشد اين تشريف بر قدّ تو راست
تا چنين فرمان رسيد از شهريار * وى بر اسب كوهپيكر شد سوار
هامش
( 1 ) - وغى : وغا ، جنگ .
( 2 ) - سقايت : آب دادن ، سقّايى ، پخش كردن آب .
( 3 ) - منظور عبّاس عموى رسول اللّه ( ص ) و عموى على بن ابى طالب است .