آرى ، آرى نزد مردان بيم چيست * در درون حق پرستان ، بيم نيست
بيم از شرك است و در اقليم عشق * نيست شرك آن را كه شد تسليم عشق
* * *
جنگ با اشقيا :
منقلب شد قلب شاهنشاه عشق * گفت جنگ من بود دلخواه عشق
چارهى اين قوم غير از جنگ چيست ؟ * آنكه داند بىچاره را بيچاره نيست
تا دم آخر كه دارى دست و تيغ * تن مده هرگز به افسوس و دريغ
چون ندارد تيغ جانفرسا قمر * هركس و ناكس بر او دارد نظر
ورنه گر تيغش بود خورشيدسان * كس ندارد قدرت ديدار آن
نقطهى ضعف تو ار آرد به دست * مىدهد زان نقطهات دشمن شكست
بلكه تا اين قوم را اين است حال * وصل اكبر بهر من باشد محال
بايد اينك دفع اين مانع كنم * تا كه دل را زين عمل قانع كنم
هر چه مانع شد تو را اندر طريق * دفع آن كن كاين سخن باشد دقيق
ورنه در راه طلب نابرده رنج * كى بود ممكن كه ره يا بى به گنج
اين بگفت و حملهور شد بىدريغ * داد فرمان بريدن را به تيغ
حمله اول از جناح راست كرد * آنچه با دشمن خدا مىخواست كرد