ز اشك چشم او شرار عندليبان مىنشيند
يادم آمد اين زمان از اهل بيت شاه بىسر * كز كنار قتلگه بردنشان آن قوم كافر
ريختند از بهر توديع شهيدان مام و خواهر * بر سر هر نوگل بشكفتهاى از تير و خنجر
ديد زينب هر زنى چون عندليبان مىنشيند
زينب آمد بر سر بالين شاه تشنهكامان * ديد بىسر جسم شه افتاده از بيداد عدوان
هرچه زارى كرد از دل عقدهاش نگشود آسان * خم شد و زد بوسه بر حلقوم سلطان شهيدان
گفت زين مشكل مرا سوز دل آسان مىنشيند
گفت اى جان عزيز اينسان به خون غلتان چرائى ؟ * اى گل باغ نبى ، خار كف عدوان چرائى ؟
داشتى پيراهنى بر تن ، چنين عريان چرائى ؟ * غافل از حال دل زينب در اين دوران چرائى ؟
كز پس قتل تو جغدآسا به ويران مىنشيند
خيز و بنگر از سر كوى تو چون گشتم روانه * بازوى طفلان چو مويت شد سيه ز تازيانه
كرد آخر مرغ دل را تير هجرانت نشانه * كى گمانم بود ببينم از جفاهاى زمانه
بر تن پاك تو پيكان روى پيكان مىنشيند
گرچه رفتيم و غم هجرت به دل گرديد مدغم « 1 » * ليك امشب اى سليمان اندرين وادى پر غم
ديو خصلت بجدل « 2 » انگشت برد از بهر خاتم * گرچه من رفتم ز كويت اى شهنشاه معظّم
در عزايت ( صابر ) غمديده گريان مىنشيند
* * *
هامش
( 1 ) - مدغم : ادغام شده ، با هم گرد آمد ، و يكى شده .
( 2 ) - بجدل : ملعون پست نهادى كه انگشت حضرت سيّد الشهداء را به جهت انگشترى قطع كرد .