11
آتش زدند بر حرمى كز سر شرف * جبريل بر درش پى تعظيم جبهه سود
چون شعله از خيام طهارت بلند شد * غير از فرار چارهاى از بيم جان نبود
گشتند چون نجوم پراكنده تا كه خصم * دست تجاوز از پى تاراج برگشود
آن قوم كينه توز ز اولاد مصطفى * از گوش گوشواره و معجر ز سر ربود
چون مرغ بال خسته و بىآشيانهاى * رنجور و پرشكسته نه آب و نه دانهاى
12
آن كودكان خسته ز بيم حراميان * هر يك سويى گريخت در آن وادى خطر
كلثوم داغديده و زينب به هر طرف * در جستجوى و در پى اطفال دربهدر
اندر كنار بوته خارى دو طفل را * جستند خفته دست در آغوش يكديگر
اما چه سود كز غم حرمان و بىكسى * جان داده آن دو كودك معصوم بىپدر
رفتند نزد فاطمه تا شكوه سر كنند * وز آن شراره جدّ و پدر را خبر كنند
13
بر تافت روى مهر درخشان ز خاكيان * كاو را توان ديدن آن ماجرا نبود
يا رب نصيب عترت خير البشر مگر * از خوان دهر غير عنا و بلا نبود
اف اى فلك براى يتيمان بوتراب * جز اشك و خون دل مگر آب و غذا نبود
بهر تسلّى دل آن داغديدگان * آيا به جز شماتت اهل دغا نبود
كاينسان شكسته خاطر و پژمان و بيقرار * در بند دشمنان چو اسيران زنگبار
14
زان شام غم فزا و در آن دشت پر بلا * بر آل بو تراب ندانم چسان گذشت
يا رب چهها به زينب و كلثوم بىپناه * و آن كودكان بىكس و بىخانمان گذشت ؟
انگشترى نماند و شد انگشت شه جدا * تا از كنار كشته او ساربان گذشت
كى اين ستم سزد ، سر و جا در ته تنور * زان شام پر بلا چه بر آن ميهمان گذشت ؟
مه را ازين فسانه به رخ رنگ و تاب نيست
« طوسى » ز ديده خون بفشان وقت خواب نيست « 1 »
هامش
( 1 ) - همان ؛ ص 354 - 360 .