تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دانشنامهء شعر عاشورايى انقلاب حسينى در شعر شاعران عرب و عجم ( فارسي ) — صفحة 1104

مساهمون:

ص١١٠٤

6

با دخترش سكينه بفرمود جان من * با آب ديدگان مزن آتش بخرمنم
بس كن ز گريه قلب پدر را شرر مزن * ترسم به گريه تو كند خنده دشمنم
كن گريه آن زمان كه ز جور و جفاى خصم * بينى سرم ز نيزه و در خاك و خون تنم
امر شكيب و صبر زنان را نمود و گفت * بايد به راه دوست سر و جان فدا كنم
بدرود گفتشان و به ميدان شتاب كرد * زين غم دل سكينه و زينب كباب كرد

7

آمد مقابل سپه و گفت اى گروه * من نور چشم فاطمه فرزند حيدرم
هم وارث امامتم و مقتداى خلق * هم رهبر هدايت و سبط پيمبرم
شطّ فرات موج زن و ليك كام من * خشكيده ز التهاب و عطش اندر آذرم
كرديد دعوتم ز چه حال از ره عناد * داريد قصد كشتن و خوانيد كافرم
جز تير و تيغ و نيزه كسى پاسخش نداد * بر تافت روى يكسر از آن قوم بدنهاد

8

تيرى ز شست حرمله بر قلب شه نشست * گويى ز داغ مرگ جوانش خبر نداشت
زان نيزه سَنان كه به پهلوى او رسيد * از اسب اوفتاد و سر از خاك برنداشت
يكبارگى بريد دل از ماسواى حق * غير از لقاى دوست هوايى دگر نداشت
چون داده بود در ره جانانه هر چه داشت * ديگر به غير جان و سرى ما حضر نداشت
بر خاك رخ نهاد و همى گفت يا إله * تسليم و راضىام به قضايت تو خود گواه

9

از كثرت جراحت و از فرط تشنگى * از هوش رفت و توش و توان ديگرش نبود
تا ديده برگشود جز از قاتل عنود * با خنجر برهنه كسى بر سرش نبود
شد كشته از جفا و ربودند جامه‌اش * يك كهنه پيرهن به تن انورش نبود
يك عضو سالمى ز لگد كوب سمّ اسب * از جور اشقيا به همه پيكرش نبود
خورشيد منكسف شد و آفاق خون گريست * در ماتمش سكينه ندانم كه چون گريست

10

يك سوى كشتگان همه افتاده غرقه خون * سوى دگر زنان و يتيمان داغدار
زينب خميده قامت و كلثوم سينه ريش * از داغ مرگ پدر و برادر در انكسار
زين العباد ، حجّت حق ، آيت خداى * تب‌دار و بيقرار وز مرگ پدر فگار
يك سوى ابن سعد لعين سرخوش غرور * بر اسب جهل و كبر و شقاوت بُدى سوار
شد حمله ور سپاه و به يغما گشود دست * تا از خيام پاك ربايند هر چه هست
دانشنامهء شعر عاشورايى انقلاب حسينى در شعر شاعران عرب و عجم ( فارسي ) — صفحة 1104 | مرضيه محمدزاده