9
اين مرغ سر بريدهى پر خون حسين توست * وين تشنه كام ناشده مدفون حسين توست
اين سروْ قامتى كه زد از سوز تشنگى * آتش به دجله ، دود به جيحون حسين توست
اين طائرى كه زد به روى خاك دست و پا * وين ماهى ز شطّ شده بيرون حسين توست
اين داغدار كز غم اكبر كشيده آه * وز آه زد شراره به گردون حسين توست
اين شاه بىپناه كه از جور اين سپاه * گرديد كشته با دل محزون حسين توست
اين كشتهى غريب كز اوّل به سينهاش * اسرار و علم حق شده مخزون حسين توست
اين سرورى كه خفته به خاك و من از برش * بىاختيار مىروم اكنون حسين توست »
آنگاه قلب لشكر بدخواه آب كرد
وز سوز دل به مادر دلخون خطاب كرد :
10
« كاى مادر عزيز ، بيا حال ما ببين * ما را اسير فرقهى دور از خدا ببين
مادر بيا كه سوخت همه تار و پود ما * بار بلا به دوش من مبتلا ببين
در بند و قيد خصم ، اسيريم و دستگير * لختى شتاب كرده و اين ماجرا ببين
بنگر كه دختران تو باشند بىپناه * نالان و زار از ستم اشقيا ببين
بنگر ز كعب نيزه سياه است كتف من * اين تازيانهها به سرم آشنا ببين
در دشت غم بيا و گذر كن به قتلگاه * سرهاى كشتگان همه از تن جدا ببين
هر گوشه سروْ قامتى افتاده روى خاك * گلزار خود خزان به صف كربلا ببين »
بانگ رحيل زد به سوى كوفه ساربان
نوعى كه زين ندا به تكان آمد آسمان
11
ويران شوى فلك كه چه بيداد كردهاى * بنگر سراى ظلم كه آباد كردهاى
حيرانم كه از چه خانهى ايمان كنى خراب * كاخ ستمگران ز چه بنياد كردهاى
هرگونه ظلم و جور كه بودهست در جهان * از راه كين ، هميشه تو امداد كردهاى
رفتى به بوستان نبى تيشهات به دست * برگو چه با صنوبر و شمشاد كردهاى ؟
از كربلا به كوفه و از كوفه تا به شام * دانى چهها به عترت امجاد كردهاى ؟
بهر يزيد دون ، غل و زنجير از جفا * بر دست و پا و گردن سجّاد كردهاى
دادى به دست خصم ، يكى چوب خيزران * دلخون ، پيمبران و عدو شاد كردهاى
زينب چو ديد اين ستم و جور از يزيد
شد بىقرار و پيرهن صبر را دريد