عزاى سالار دين ، دليل اهل يقين * سليل عقل نخست سلالهى عالم است
خزان گلزار دين ماه محرّم بود
در او بهار عزا هماره خرّم بود
2
گوهر يكتاى عشق درّ يتيم حسن * خلعت زيباى عشق كرد به بر چون كفن
غرّهى غرّاى او بود چه يكپاره ماه * قامت رعناى او شاخ گل نسترن
به يارى شاه عشق خسرو جمجاه عشق * فكند در راه عشق دست و سر و جان و تن
به خون سر شد خضاب ، صورت چون آفتاب * معنى حسن المآب عيان به وجه حسن
به باد بيداد رفت شاخ گل ارغوان * ز تيشهى كين فتاد ز ريشه سرو چمن
تا شده رنگين به خون جعد سمنساى او * خورده بسى خون دل ناقهى مشك ختن
هماى اوج ازل به دام قوم دغل * به كام گرگ اجل يوسف گل پيرهن
به دور او بانوان حلقهى ماتم زدند * شاهد رخسار او شمع دل انجمن
چه شمع در سوز و ساز لالهى باغ حسن
خداست داناى راز ز سوز داغ حسن
3
اى به محيط وفا نقطهى ثابت قدم * نسخهى صدق و صفا دفتر جود و كرم
همّت والاى تو برده ز عنقا سبق * جز به تو زيبنده نيست قبّهى قاف قدم
سرو سهى ساى تو تا كه در آمد ز پاى * شاخهى طوبى شكست پشت مرا كرد خم
رايت منصور تو تا كه نگونسار شد * زد شرر آه من بر سر گردون عَلم
صبح جمال تو شد تيره چه در خاك و خون * بار عيال مرا بست سوى شام غم
قبلهى روى تو رفت به بارگاه قبول * ريخت ز نامحرمان حرمت اهل حرم
دست تو كوتاه شد تا كه ز تيغ جفا * شد سوى خرگاه من بلند دست ستم
اى كه گذشتى ز جان ز بهر لب تشنگان * خصم ببين در حرم روان چه سيل ارم
پس از تو اى جان من جهان فانى مباد
بىتو مرا يك نفس ز زندگانى مراد « 1 »
* * *
فى ليلة عاشوراء :
امشب شب وصالست ، روز فراق فرداست * در پردهى حجازى ، شور عراق فرداست
امشب قران سعد است در اختران خرگاه * يا آنكه ليلة البدر ، روز محاق فرداست
امشب ز لالهرويان ، فرخنده لالهزاريست * رخسارههاى چون شمع ، در احتراق فرداست
هامش
( 1 ) - همان ؛ ص 74 ، 78 ، 83 .