تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دانشنامهء شعر عاشورايى انقلاب حسينى در شعر شاعران عرب و عجم ( فارسي ) — صفحة 1035

مساهمون:

ص١٠٣٥
اين مردم منافق زشت دو رويه را * خوف از خداى واحد فرد يگانه نيست
دارند تيرها به كمان بر نهاده ليك * جز پيكر تو ناوكشان را نشانه نيست
بهر گلوى اصغر تو تير كينه هست * وز بهر كودكان تو جز تازيانه نيست
هشدار اى كبوتر بام حرم كه بس * دام است در طريق و اثر ز آب و دانه نيست
بس عذرها به كشتنت آراستند ليك * جز كينه‌ى تو در دل ايشان بهانه نيست
جانم فداى خاك قدوم تو شد ولى * مسكين سرم كه بر در آن آستانه نيست
اين گفت و مست جرعه‌ى صهباى وصل شد
عكس فروغ دوست بُد و سوى اصل شد
چون كاروان غصّه به گيتى نزول كرد * اوّل سراغ خانه‌ى آل رسول كرد
مهمان مصطفى شد و هر دم حكايتى * با مرتضى و با حسنين و با بتول كرد
از عترت رسول خدا هر كه را شناخت * افسانه‌اى سرود كه او را ملول كرد
تا نوبت ملال شه تشنه لب رسيد * آن شاه را به باختن جان عجول كرد
در صدر دفتر شهدا آمد از نخست * امضاى خود نوشت و شهادت قبول كرد
بار امانتى كه فلك ز آن ابا نمود * برداشت تا شفاعت مشتى جهول كرد
آن تن كه داشت بر كتف مصطفى صعود * بر خاك قتلگاه ز بالا نزول كرد
و آنگه به خط و خاتم مستوفى قضا * سرمايه‌ى برات شفاعت وصول كرد
آه از دمى كه تاخت ز ميدان به خيمه‌گاه * وز خيمه باز جانب ميدان عدول كرد
در شأن خويش و مرتبت خود به نزد حق * گفت آن چه هيچكس نتواند نكول كرد
اتمام حجّت ازلى را به صد زبان * با آن گروه بىخرد بو الفضول كرد
چندى ميان معركه « هل من مغيث » « 1 » گفت
چندى به فضل خود ز پيمبر حديث گفت
چندان كزين مقوله بر آن قوم بىادب * برخواند آن ستوده شه ابطحى نسب
يك تن نداد پاسخ وى را وز اين قِبَل * آزرده گشت خاطر شاهنشه عرب
آمد به قتلگاه به بالين كشتگان * فرياد كرد با جگرى خسته از تعب :
« كاى دوستان مَحرم و ياران محترم * اى همرهان نيك و رفيقان منتخب
اى اكبر جوانم و عبّاس صف‌ّشكن * اى مسلم بن عوسجه ، اى حُرّ و اى وهب
رفتيد جمله در كنف رحمت خدا * خورديد نوشداروى غفران ز فيض ربّ
من مانده‌ام غريب در اين دشت پربلا * محزون و داغديده ، جگرخون و تشنه لب
خيزيد و بر غريبى من رحمتى كنيد * كامروز گشته صبح اميدم چو تيره‌شب
كشتند ياوران مرا جمله بىگناه * خستند كودكان مرا جمله بىسبب
هامش
( 1 ) - هل من مغيث : آيا فريادرسى هست ؟