ايوب را عنان تحمل شده ز دست * يعقوبسان به كلبهى ماتم گريسته
در هر بهار غنچه سورى به گلستان * با ياد لعل خشك تو شبنم گريسته
دشمن حضور غربت تو ديده همچو دوست * بيگانه در غم تو محرم گريسته
خير البشر براى على اكبرت به خلد * تا بر نهد به داغ تو مرهم گريسته
هم در مدينه فاطمه ، هم در نجف على * با قلب زار و با كمر خم گريسته
هركس كه ديد پيكر در خون طپيدهات * گر خون گريسته به خدا كم گريسته
« صامت » نزار گشته و بهر تو زارزار * هرساله همچو ماه محرّم گريسته
* * *
ماند چون جسم حسين تشنه لب در آفتاب * من ندانم از چه زيور بست ديگر آفتاب
زخم تير و نيزه و شمشير دشمن بس نبود * از چه مىتابيد بر آن جسم بىسر آفتاب ؟
بود گر در دامن زهرا سر آن تشنهكام * از چه نامد شرمش از خاتون محشر آفتاب
سر برهنه ، پا برهنه ، كودكان در به در * خار ره بر پا ، به دل اخگر ، به پيكر آفتاب
ديد چون نيلى رخ اطفال را از جور خصم * كرد موج خون روان ، از ديدهىتر آفتاب
چادر عصمت چو بردند از سر زينب فكند * شب كلاه خسروى در چرخ از سر آفتاب
سر برهنه ديد زينب را چو در بزم يزيد * شد نهان در ابر از شرم پيمبر آفتاب