تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دانشنامهء شعر عاشورايى انقلاب حسينى در شعر شاعران عرب و عجم ( فارسي ) — صفحة 1027

مساهمون:

ص١٠٢٧
خونين ، دل آهوى ختن گشت از اين غم * از كاكل اكبر چو صبا مشك فشان بود
چون زد به نشان حرمله آن تير جگردوز * حلق علىاش نى كه دل ماش نشان بود
ميدان حسينى ز ازل تا به ابد گشت * گر لشگر دشمن ز كران تا به كران بود .
* * *
يا للعجب كه تشنه‌ى آب فرات بود * شاهى كه خاك در گهش آب حيات بود
شد تشنه لب شهيد ميان دو نهر آب * با آنكه مهر مادرش آب فرات بود
قسمت به كائنات كنى گر بلاى او * افزون بلاى او ز همه كائنات بود
آن شه چو رخ به عرصه‌ى جان باختن نمود * روح الامين پياده در آن عرصه مات بود
با التفات او به سوى بارگاه قرب * بر جان و مال كى دگرش التفات بود ؟
گر ذات پاك حق به صفات اندر آمدى * مىگفتى كه ذات وى آثار ذات بود
غالى اگر نخوانى و كافر ندانىام * گويم كه ذات او همه عين صفات بود
آن شاه از آن ثبات فرمود در بلا * كى كوه را تحمّل صبر و ثبات بود
نام حسين چون قلم صنع زد رقم * دندانه‌اش كليد مراد و نجات بود
* * *
بويى ز خم گيسوى اكبر به من آورد * يا باد صبا نفحه‌ى مشك ختن آورد
شد پيرهن صبر گل از خار به تن چاك * نامى مگر از اكبر گل پيرهن آورد
خونين كفن از باغ دمد لاله و پُر داغ * يادى مگر از قاسم خونين كفن آورد
چون جِزع « 1 » شه تشنه شد از اشك گهربار * خون در دل مرجان ز عقيق يمن آورد
چون كشته سليمان زمان گشت در آن دشت * ز انگشت برون خاتم او اهرمن آورد
صد چاك تن گل شد و نالان دل بلبل * زان گل چو خبر باد به سوى چمن آورد
چون بلبل شيرين سخنِ شاه ، سكينه * زد نعره مرا نعره‌ى او در سخن آمد
* * *
اى خسرو لب تشنه كه جانها به فدايت * جان‌هاى همه خلق به قربان وفايت
تنها نه برايت به زمين خلق بگريند * خون گريه كند ديده‌ى جبريل برايت
تنها نه همين آدميانند عزادار * بنشسته همه جنّ و ملك هم به عزايت
هم عاشق حقّى تو و معشوق حقيقى * هم خون خدايى تو و خونخواه خدايت
زد سنگ ستم خصم به پيشانى پاكت * بشكست ز كين آينه‌ى دوست نمايت
كردى تو فدا جان خود اندر ره امّت * اى جان جهان ، جان جهان باد فدايت
تو حرمت كعبه به صفا داشتى از قدر * شد كعبه صفا بخش از آن رو ، ز صفايت
بر نى چو نمودند سرِ پاكِ تو شاها * تا حشر بوَد ناى پر از شور و نوايت
تو خيمه زدى بر زبَر عرش ، چه باك است * بردند به تاراج اگر خيمه سرايت
* * *
هامش
( 1 ) - جِزع : مهره‌ى يمانى ، مهره‌ى سليمانى .