نخست اقرار بيعت از چه با سلطان دين كردى * پس از اقرار بيعت ، اين همه انكار يعنى چه
گرفتم نامه ننوشتند و خود آمد به مهمانى * به مهمانى چنين ، يا رب چنان رفتار يعنى چه
نواميس خدا پروردگان پردهى عصمت * سر بىچادر اندر كوچه و بازار يعنى چه
گهرهاى يتيم دُرج عفّت را بهم بستن * همه بر يك رسن چون گوهر شهوار يعنى چه
اسيرى خود گرفتم سهل ، لكن با گرفتارى * غُل و زنجير و آهن با تن تبدار يعنى چه
به زير اشكم اشتر چرا بايست پا بستن * چنين رفتار ناهنجار ، با بيمار يعنى چه
چرا چون چوب نامد خشك دست پور بوسفيان * به چوب خيزران خستن لب دُربار يعنى چه
به استغفار ، اعدا خواستند اين ظلم را جبران * خدا را ، ريختن خون و آنگه استغفار يعنى چه
الا اى خاتم پيغمبران ، فرياد از اين امّت
بر اولادت جفا بگذشت از حد ، داد از اين امت
5
حسين از كينهى عدوان چو آمد تنگ ميدانش * نماند از ياوران يك تن كه سازد جان به قربانش
نه عون و جعفر و عبّاس باقى ماند و نه قاسم * نه فرزندش على اكبر كه طلعت ماه تابانش
نه مسلم نه حبيب بن مظاهر ماند و نه عبّاس * ز شيران دغا يكباره خالى شد نيستانش
نماند از بهر او ياور كسى غير از على اصغر * كه بود از تشنگى خشكيده مادر شير پستانش
گرفت آن طفل را دربر بيامد نزد آن لشكر * تمنّا كرد آبى تا كند تر ، كام عطشانش
ندانم آب ، او را يا جوابى داد كس آرى * جوابش از كمان دادند و آب از نوك پيكانش
گلو بشكافتند از نوك پيكان گوش تا گوشش * چو مرغ نيم بسمل تن به خون كردند غلطانش
همانا خون يزدان بود ، خون آن شهيد آرى * از آن افشاند بر گردون به سوى پاك يزدانش
نثار راه جانان ، لعل و مرجان بايد ار كردن * ز خون او به كف نامد گرانتر لعل و مرجانش
فغان زان ساعتى كان طفل با قنداقهى خونين * ز آغوش پدر بگرفت مادر روى دامانش
به گردون شيون و افغان ز خرگاه امامت شد
تو گفتى آشكارا در حرم شور قيامت شد
6
در آن صحرا چو بيكس ماند شِبل « 1 » بوتراب آخر * ز دست بيكسى آورد پا اندر ركاب آخر
كه ناگه شصت و شش زن آمدند از خيمهگه بيرون * كه ما را مىسپارى با كه ، اى مالك رقاب آخر
تو اى صبح سعادت گر ز ما غايب شوى اكنون * برند اين كوفيان ما را سوى شام خراب آخر
پسندى اى دُر درج ولايت ، كودكانت را * فرو بندند چون گوهر همه بر يك طناب آخر
عيالت را روا دارى برند اعدا به صد خوارى * به بزم زادهى مرجانه روى بىنقاب آخر
هامش
( 1 ) - شبل : شيربچه .