صبورى خراسانى
حاجى ميرزا محمد كاظم از احفاد صبورى كاشانى و برادرزادهى فتحعلى خان صباست . جدّ وى در روزگار محمد شاه به خراسان آمد و صبورى در حدود سال 1259 ه . ق . در خانوادهاى كه به صنعت حرير بافى اشتغال داشتند و تازه از شهر كاشان به مشهد مقدّس هجرت كرده بودند ، متولد گرديد ، و در آنجا نشأت يافت . محمد كاظم پس از تحصيل مقدماتى به تكميل ادبيات فارسى و عربى و حكمت و فلسفه در نزد اساتيد زمان پرداخت . از ابتداى جوانى به سرودن شعر اشتغال ورزيد و در قصيده سرايى ماهر گشت . ناصر الدّين شاه قاجار وى را به لقب ملك الشعرايى آستانهى رضوى مفتخر كرد . ديوان او مشتمل بر قصايد ، غزل و مقطّعات مىباشد كه به طبع رسيده است . او به علت بيمارى و با در سال 1322 قمرى در مشهد درگذشت .
صبورى داراى چهار پسر بود كه محمد تقى ملك الشعراى بهار بزرگترين فرزند ايشان است . ملك الشعراى بهار در مقدمهى گلشن صبا مىنويسد كه تخلّص پدرم از ميرزا احمد صبورى كاشانى برادرزادهى فتحعلى خان صبا گرفته شده است .
صبورى به اصول عقايد اسلامى و مذهب اثنا عشرى بىاندازه پاىبند بود ، و به ائمه اطهار عليهم السّلام اخلاص مىورزيد ، چنان كه اغلب قصايد او در مدح ائمه و پيشوايان دين اسلام سروده شده است .
صبورى در مرثيه حضرت ابا عبد اللّه الحسين ( ع ) دوازده بند دارد كه از شاهكارهاى مراثى است . « 1 »
- * -
تركيببند :
1
دراى كاروانى سخت با سوز و گداز آيد * چو آه آتشينى كز دل پرغصّه باز آيد
گمانم كاروانى از وطن آواره گرديده * كه آواز جرس با نالههاى جانگداز آيد
اگر اين كاروان است از حسين فرزند پيغمبر ( ص ) * چرا او را اجل منزل به منزل پيشواز آيد
الا يا خيمگى خرگاه عزّت بر سر پا كن * كه ناموس خدا ، زينب ز راهى بس دراز آيد
به وقت بازگشت شام يا رب چون بود حالش * بهين دخت على كامروز اندر مهد ناز آيد
فلك گسترده خوانى آب و نانش خون و لخت دل * عراقى ميهمان داراست و مهمان از حجاز آيد
به روى ميهمانان حجازى آب و نان بستند * كه ديده ميزبان هرگز چنين مهماننواز آيد ؟ !
شهنشاهى كه دين از وى سرافراز است ، واويلا * شگفتى بين كه رمح كفرش از سر سرفراز آيد
بنازم مقتدايى را كه در محراب شمشيرش * ز خون سر وضو باشد چو هنگام نماز آيد
يزيد از زادهى خير البشر بيعت طمع دارد * چگونه طاعت جبريل با ابليس ، ساز آيد ؟
سليمان هيچكس ديده مطيع اهرمن گردد ؟ ! * حقيقت كس شنيده زير فرمان مجاز آيد ؟
معاذ اللّه مطيع كفر ، هرگز دين نخواهد شد
وگر بايد شدن مقتول ، گوشو ، اين نخواهد شد
هامش
( 1 ) - لغتنامه دهخدا . مقدمه گلشن صبا .