تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دانشنامهء شعر عاشورايى انقلاب حسينى در شعر شاعران عرب و عجم ( فارسي ) — صفحة 1003

مساهمون:

ص١٠٠٣

11

الا اى نور حق پنهان ز چشم مرد و زن تا كى ؟ * نهان در پرده‌ى غيب ، اى ولى ذو المِنَن تا كى ؟
تو سيف انتقامى از نيام غيب بيرون شو * حسينت غرقه‌خون افتاده بىغسل و كفن تا كى ؟
تو شبل شير حقى ، گرگهاى كوفه دندانها * به خون آلوده از اين يوسف گل پيرهن تا كى ؟
بيا و مرهمى بهر حسين از انتقام آور * هزار و نهصد و پنجاه و يك زخمش به تن تا كى ؟
به زنجير ستم بين عمّه‌ها و خواهرانت را * بنات النعش برهم بسته و چون عِقْد پَرَنْ « 1 » تا كى ؟
به بزم زاده‌ى مرجانه اولاد نبى بسته * بسان لؤلؤ و مرجان همه بر يك رسن تا كى ؟
به ماتم‌دارى جدّ تو اى فرزند پيغمبر * چو انجم مرد و زن هر روز و هر شب انجمن تا كى ؟
جهان بر سينه و بر سر زنان پيوسته سال و مه * به فرياد و فغان يا حسين و يا حسن تا كى ؟
زمين شد پر گل و پر لاله از خون بنى هاشم * به گل چيدن نخواهى آمدن در اين چمن تا كى ؟
تو پهلوى فرات اين بوستان را بوستان بانى * ز بىآبى فرو خشكيده سرو ياسمن تا كى ؟
چه بستانى كه از خون شهيدان لاله‌ها دارد
ز ابر ظلم از پيكان و خنجر ژاله‌ها دارد

12

بيا از اشك چشم اين بوستان را آبيارى كن * ز خون دشمنان ، اى تيغ حق صد نهر جارى كن
خزان ظلم ، گلهاى رسالت را فكند از پا * بيا بر اين گلستان گريه چون ابر بهارى كن
سراسر شيعيانت سوگوارند اندرين ماتم * تو اى صاحب عزا بازآ و بنشين سوگوارى كن
عيال مصطفى آنگه سوار اشتر عريان * براى عمّه‌ها و خواهران فكر عمارى كن
ندارند اين اسيران محرمى وقت سفر كردن * بيا و دستگيريشان به هنگام سوارى كن
به زارى و فغان بنگر همه اولاد پيغمبر * تو هم بر حال زار بىكسان افغان و زارى كن
بيا اى پاسدار و رهنماى عالم امكان * به راه شام اين درماندگان را پاسدارى كن
همه چون كبك ، صيد چنگل بازند اين طفلان * رها اين كبكها از چنگل باز شكارى كن
نباشد دستگير اين كودكان را ، دست‌گير اى شه * نباشد غمگسار اين خواهران را غمگسارى كن
چو يا بى نا صبور اين مستمندان را صبورى ده * چو بينى بيقرار اين بىكسان را بيقرارى كن
به هر دردى كه باشد جز صبورى نيست درمانش
« صبورى » دردمند ار شد ندانم چيست درمانش ؟
هامش
( 1 ) - عقد پرن : گردن‌بند ستاره‌هاى پروين .