عقل گفتا كار آمد رو به خويش * عشق گفتا يار آمد رو به پيش
عقل گفت از زخم بسيارم غمست * عشق گفت ار او نهد مرهم كمست
عقل آمد از در الصلح خير * عشق گفتا خير و شر نبود ز غير
عقل گفتا نيست شر در فعل دوست * عشق گفتا نيست شرى جمله اوست
عقل گفت از نوك تير و ناوكش * عشق گفت از غمزههاى چابكش
عقل گفت از تشنه كامى و تبش * عشق گفت از لعل جانان بر لبش
عقل گفتا هوش بگشا بهر او * عشق گفت آغوش بگشا بهر او
عقل بنمودش شماتتهاى عام * عشق بستودش ز يار خوش كلام
عقل گفت از جور خصم غافلش * عشق گفت از لطف يار يكدلش
عقل محكم كرد بنيان قياس * عشق برهم ريخت بنياد و اساس
عقل طرح هستى از لولاك ريخت * عشق بر چشم مطرح خاك ريخت
عقل آمد از در تقوى و شرع * عشق درهم كوفت بيت اصل و فرع
عقل حرف از مصلحت گفت و مآل * عشق برد از مصلحت وقت و مجال
عقل آوردش به هوش از بعد و قبل * عشق آوردش به جوش از بانگ طبل
عقل گفتا با بلا نتوان ستيز * عشق گفتا زين بلا نتوان گريز
عقل گفتا بر بلا كس رو نكرد * عشق گفتا غير شير و غير مرد
عقل گفت از تن كجا سازى وطن * عشق گفت آنجا كه نبود جان و تن
عقل تا مىديد بهر او صلاح * عشق بردش سوى ميدان ذو الجناح
باز آنجا عقل دست و پاى كرد * بهر خويش اثبات عزم و راى كرد
گفت در جنگ عدو تأخير كن * وصف خود را ز آيت تطهير كن
تا كه بشناسندت اين قوم دو دل * بل شوند از كردهى خود منفعل
عشق گفتا زين شناسايى چه بود * من ترا نيكو شناسم اى ودود
جدّ تو بر ما سوى پيغمبر است * مادرت زهرا و بابت حيدر است
تو خود آن شاهى كه در روز الست * حق بعشق خويش پيمان تو بست
مر ترا از ما سوا ممتاز كرد * باز بر دل عقدههاى راز كرد
عهد تو ثبت است در طومار عشق * عارف و معروف نبود بار عشق
تيغ بركش عهد را تكميل كن * در فناى خويشتن تعجيل كن
گوش كن تا گويمت پيغام دوست * اى هماى حق نشين بر بام دوست
نهى منكر گر خرد گويد درشت * تو نه فاروقى بيفكن سوى پشت
كرد مرآت ترا رخسار خويش * ديد در مرآت رويت ذات خويش
عشق با حسن تو از روى تو باخت * دل به خويش از وجه نيكوى تو باخت