نيست پيدا غير او ز آيينهات * كى دهد ره غير را در سينهات
پاى تا سر هيكلت مرآت اوست * جزء جزئت آيت اثبات اوست
بر تن اندر جنگ پيراهن مپوش * در مقام وصل از ما تن مپوش
پيرهن خواهم تو را از خون كنند * وقت مرگ از پيكرت بيرون كنند
تا چنان كت دل بما و اصل شود * هم تنت را كام جان حاصل شود
گر تنت گردد لگدكوب ستور * باشد افزون لذت جان در حضور
از در ديگر در آمد باز عقل * تا كند او را به خود دمساز عقل
يكسر از منقول بر معقول رفت * عرض را بنهاد و سوى طول رفت
گفت گر تو مظهر ذات اللهى * در صفات ذات مرآت اللهى
اوست بىتبديل و بىتغيير هم * رتبهى مظهر نگردد بيش و كم
خلقت اشيا به حق عايد نشد * رتبه از بهر او زايد نشد
كى مقامى را ظهورش فاقد است * كز شهادت مىنيابى آن شهود
ز آنكه اشيا خود به ترتيب حدود * جمله موجودند بر نفس وجود
عشق گفتا اين دليل فلسفى است * در مقام ما دلايل منتفى است
عقل گو كن تيغ برهان را غلاف * در مقام عاشقى حكمت مباف
مظهر حق خالق بيش و كمست * هركمى از وى فزون در عالمست
ز آن مقاماتى كه ذاتش مالك است * اين مقام و اين شهادت هم يكست
بهر عقل است اين و گرنه واصلى * نه مقامى داند و نه منزلى
عقل گفتا در دلايل خستگى است * گر كمال عشق در وارستگى است
زين مقامى هم كه دارى رسته شو * بىمقامى را يكى شايسته شو
جان مده بر باد و حفظ خويش كن * ترك اين هنگامه و تشويش كن
گر كمالست اين تو بگذار از كمال * تا مجرّد باشى از هجر و وصال
عشق گفتا اين تجرد اى همام * مىشود ثابت بحفظ اين مقام
اين مقام آخر مقام سالك است * بر مراتبهاى مادون مالك است
ليك عاشق زين مراتب مطلق است * نه به اطلاق و تقيّد ملحق است
نه خبر دارد ز قيد و بستگى * نه بود آگاه از وارستگى
بل عشيق از خلق و خالق فارغست * از تجرّد وز علايق فارغست
بهر مفهوم است اين در سير عشق * ورنه نبود عقل كامل غير عشق
چون عشيق از جام وحدت مست شد * عقل با عشق آمد و همدست شد « 1 »
هامش
( 1 ) - همان ؛ ص 353 - 360 .