زان به ميدان ولايت تاختند * جان و سر را در ولايت باختند
زان صدا عباس مير خافقين * دست و سر را داد در راه حسين « 1 »
* * *
شاه عشق آن مالك الملك فقط * كرد در ميدان قيام اندر وسط
در ركابش انبيا حاضر همه * بر جمال لم يزل ناظر همه
او چو شمع و انبيا پروانهاش * پيش شمعش جان به كف پروانهوش
تا نماند غير حق دمساز حق * بانگ « هل من ناصرى » شد راز حق
كيست كايندم دم ز منصورى زند * ناصر بالذّات را يارى كند
اندرين دشت بلا حق جو شود * او همه حق گردد و حق او شود
در ره عشقم فنا گردد كنون * مالك ملك بقا گردد كنون
قطره را بگذارد و عُمّان شود * جان دهد بهر خدا جانان شود
چون نواى « قَبل موتو ان تموت » * شد بلند از ناى « حىّ لا يَمُوت »
بود طفلى شيرخوار اندر حرم * كآفرينش را پدر بُد در كرم
خورده از پستان فضل آن پسر * شير رحمت ، طفل جان بو البشر
گرچه خوانند اهل عالم اصغرش * من ندانم جز ولىّ اكبرش
بر اميد جاننثارى آن زمان * خويش را افكند از مهد امان
دست از قنداق جان بيرون كشيد * بندهاى بسته را برهم دريد
آرى آرى شير حق است اى ولد * آنكه در گهواره اژدرها درد
بانگ برزد كاى غريب بينوا * نيستى بىكس هنوز اين سو بيا
مانده باقى بين ز اصحاب كرم * شيرخوار خسته جانى در حرم
بانگ زد كاى ساقى بزم الست * شيرخوار از كودكى شد مىپرست
شيرخوار عشق از امداد پير * شد ز بوى باده مست و شيرگير
شيرخوارم گرچه من شير حقم * زهره شيران بدّرد ابلقم
شيرخوارم ليك شيرم مست شد * چرخ در ميدان عزمم پست شد
صيد معنى شد شكار پنجهام * هين بيا كز زخم هجران رنجهام
عزم كوى دوست چون دارى بيا * ارمغانى بر به درگاه خدا
قابل شاه ارمغان كوچك است * كو به قيمت بيش و در وزن اندك است
نزد شاهان تحفه اندكتر خوشست * كه توان بگرفت نه پيش شه به دست
ارمغان اين لؤلؤ شهوار بر * نزد خسرو زر دست افشار بر
شاهباز وحدتم من در نشست * عيب نبود شاهم ار گيرد به دست
هامش
( 1 ) - همان ؛ ص 116 .