تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دانشنامهء شعر عاشورايى انقلاب حسينى در شعر شاعران عرب و عجم ( فارسي ) — صفحة 966

مساهمون:

ص٩٦٦
گفت حاشا من نىام در عهد ، سست * اين كشاكشها همه از بهر توست
آشناى تو ز خود بيگانه است * خود تويى تو ، گر كسى در خانه است
عشق را با من حديث اختيار * « مسأله دور است اما دور يار »
عشق را نه قيد نام است و نه ننگ * جمله بهر توست ، چه صلح و چه جنگ
صورت آيينه ، عكسى بيش نيست * جنبش و آرام او از خويش نيست
اين كشاكش نيستم از نقض عهد * قاتل خود را همى جويم به جهد
ورنه من بر مرگ از آن تشنه‌ترم * هين ببار اى تير باران بر سرم
* * *
نادِم نه‌اى اى ز دور خود اى آسمان هنوز * دشمن به گريه آمد و تو سرگران هنوز
شرمت نشد فرات ! كه لب تشنه جان حسين * بسپرد در كنار تو و تو روان هنوز
غلتان به خون برادرِ با جان برابرم * دردا كه زنده‌ام منِ نامهربان هنوز
اى شاه تشنه‌لب ، كه بريد از قفا سرت * كايد صداى العطشت بر سنان هنوز
آواز كوس ، بانگ جرس ، صوت الرحيل * شرح جفاى شمر و سنان در ميان هنوز
اى ساربان عنان شتر بازكش دمى * در خواب رفته اصغر شيرين زبان هنوز
* * *
نيك پى اسب ! چرا بىرخ شاه آمده‌اى * پيل بودى تو چرا مات ز راه آمده‌اى ؟
برگ برگشته و تن خسته و بگسسته لگام * هوش خود باخته با حالِ تباه آمده‌اى
اى فرس قافله سالار تو كشتند مگر * كه تو با قافله‌ى آتش و آه آمده‌اى
اندكى پيش تو را بال هما بر سر بود * چه شد آن سايه كه اين جا به پناه آمده‌اى
با رخ سرخ برفتى ز برِ ما تو كنون * چه خطا رفته كه با روى سياه آمده‌اى
يا همان شاه كه بردى تو به ميدان بلا * بىگنه كشته عدو و تو گواه آمده‌اى
شه ما را مگر افكنده‌اى ، اى اسب به خاك * عذر جويان ز پى عفو گناه آمده‌اى
* * *
آه از آن روز كه در دشت بلا غوغا بود * شورش روز قيامت به جهان برپا بود
خصم چون دايره گرد حرم و شاه شهيد * در دل دايره چون نقطه‌ى پابرجا بود
عرصه‌ى دشت چو ديباى منقش از خون * و آن همه صورت زيبا كه در آن ديبا بود
جان به قربان ذبيحى كه به قربانگه دوست * با لب تشنه روان مىشد و خود دريا بود
تو مپندار كه شاهنشه دين درگه رزم * در بيابان بلا بىمدد و تنها بود
انبيا و رسل و جن و ملائك ، هر يك * جان به كف در بر شه منتظر ايما بود
خون هابيل كه شد ريخته از سنگ جفا * گر به عبرت نگرى كشته‌ى آن صحرا بود
پرده‌پوشان نهانخانه‌ى ملك و ملكوت * همه پروانه‌ى آن شمع جهان‌آرا بود