غرق درياى تحيّر ز لب خشك تو نوح * دست حسرت به دل ، از صبر تو ايوب صبور
كوفيان دست به تاراج حرم كرده دراز * آهوان حرم از واهمه در شيون و شور
انبيا محو تماشا و ملائك مبهوت * شمر سرشار تمنّا و تو سرگرم حضور
* * *
وصف حرّ :
نفس بگرفتش عنان كه پاى دار * باره واپس ران ، مترس از ننگ و عار
عقل گفتش : رو كه عار از نار به * جور يار از صحبت اغيار به
نفس گفت : از عمر برخوردار باش * عقل گفتا : عمر شد ، بيدار باش
نفس گفتا : نقد بر نسيه مده * عقل گفت : اين نسيه از آن نقد ، به
وين كشاكشهاى نفس و عقل پير * نفس شد مغلوب و عقل پير چير
عاشقانه راند باره سوى شاه * با تضرّع گفت اى باب إله
تائبم ، بگشا به رويم باب را * دوست مىدارد خدا توّاب را
وحشىام ، آوردهام رو بر رسول * اى محمّد ، توبهى من كن قبول
ديد چون مولا تضرّع كردنش * كرد طوق بندگى در گردنش
گفت : بازآ كه در توبهست باز * هين بگير از عفو ما خطّ جواز
گر دو صد جرم عظيم آوردهاى * غم مخور ، رو بر كريم آوردهاى
* * *
وصف عبّاس ( ع ) :
شد به سوى آب تازان با شتاب * زد سمند بادپيما را در آب
بىمحابا جرعهاى در كف گرفت * چون به خويش آمد دمى ، گفت اى شگفت
تشنه لب در خيمه سبط مصطفى * آب نوشم من ؟ زهى شرط وفا
عاشقان از جام محنت سرخوشند * آب كى نوشند ؟ مرغ آتشند
دور دار اى آب ، دامن از كفم * تا نسوزد ماهيانت از تفم
دور دار اى آب ، لب را از لبم * ترسمت دريا بسوزد از تبم
زادهى شير خدا ، با مشك آب * خشك لب از آب بيرون زد ركاب
حيدرانه آن سليل « 1 » ذو الفقار * خويش را زد يك تنه بر صد هزار
ناگهان كافر نهادى از كمين * كرد با تيغش جدا ، دست از يمين
گفت هان اى دست ، رفتى شاد رو * خوش برستى از گرو ، آزاد رو
ساقى ار ياراست دمى اين مى كه هست * دست چبود ؟ بايد از سر شست دست
هامش
( 1 ) - سليل : فرزند .