خسرو حسن تو تا نرگس مستانه گشود * كوس تعطيل به بام در ميخانه زدند
پرده بردار ز رخ تا همه اقرار دهند * رقم قصهى يوسف نه به افسانه زدند
دل سودايى من سلسلهى عقل گسيخت * از سر موى توام بند حكيمانه زدند
خرمن مشك سيه بود كه مىرفت به باد * بامدادان كه سر زلف ترا شانه زدند
آفت شيشهى حسن تو پريچهره مباد * كودكان اين همه گر سنگ به ديوانه زدند
زاهد و دانهى تسبيح و من و خال نگار * چكنم دام مرا بر سر اين دانه زدند
بلبلان بىخبرند از اثر آتش عشق * پس همين قرعه به نام من پروانه زدند
سر ما و قدم دوست گر ابناى ملوك * تكيه بر بالش تمكين ملوكانه زدند
دلم از خطهى تبريز به زنهار آمد * « نيّرا » خيمهى ما بين كه به ويرانه زدند « 1 »
* * *
چون سحرگه چهرهى صبح سفيد * شد ز پشت خيمهى نيلى پديد
آسمان گفتى گريبان كرده چاك * در فراق آفتابى تابناك
خود ز مشرق سر برهنه شد برون * چون سر يحيى ميان طشت خون
پس ندا آمد كه اى خيل إله * هين برون تازيد سوى رزمگاه
بر ركاب پاى مردى پا زنيد * خويش را مستانه بر دريا زنيد
هين برون تازيد اى مستان عشق * باده مىجوشد به تاكستان عشق
جرعهاى ز آن بادهى بىغش زنيد * خود سمندروار ، بر آتش زنيد
هين برون تازيد اى شيران جنگ * عرصه را بر روبهان داريد تنگ
ايّهَا اللَبْ تشنگان آبِ ميغ * آب حيوان مىرود از جوى تيغ
هين برويد تازيد لبها تر كنيد * ياد محنتهاى اسكندر كنيد
چون شنيدند آن يلان رزم كوش * از فراز عرش پيغام سروش
محرمان كعبهى ديدار رب * جمله بر لبيك بگشادند لب
بهر قربان نگاهش از ميقات شوق * هدى « 2 » بختيهاى جان كردند سوق
وارث حيدر شه و الا مقام * شد برون از خيمه چون بدر تمام
شد ز كوه طور سينا جلوهگر * نور خلّاق هيولا « 3 » و صُور
شمع دين مشق كرد مشكوة ستور * پردهدر شد طلعت اللّه نور
آفتاب از بهر آن شاه فريد * بارهى گردون به زير زين كشيد
جبرئيل آمد ز گردون با شتاب * با دو پر بگرفت آن شه را ركاب
هامش
( 1 ) - گنجينه نياكان ؛ ص 1063 - 1066 .
( 2 ) - هدى : راهنمايى .
( 3 ) - هيولا : مادهى اوليهى عالم كه همواره متصوّر به صور و متقلب به احوال و اشكال و هيأت مختلف است .
ابن رشد گويد : هيولا عبارت از تنها امرى است كه علت كون و فساد است و هر موجودى كه عارى از آن طبيعت باشد ، غير كائن و غير فاسد است .