سيّارگان دشت بلا بسته بار شام * در خواب رفته قافلهسالار كربلا
شد يوسف عزيز به زندان غم اسير * در هم شكست رونق بازار كربلا
بس گُل كه برد به هر خسى تحفه سوى شام * گلچين روزگار ز گلزار كربلا
فرياد از آن زمان كه سپاه عدو چو سيل * آورد رو به خيمهى سالار كربلا
مهلت گرفت آن شب از آن قوم بىحجاب
پس شد به برج سعد ، درخشنده آفتاب
3
گفت اى گروه هر كه ندارد هواى ما * سر گيرد و برون رود از كربلاى ما
ناداده تن به خوارى ناكرده ترك سر * نتوان نهاد پاى به خلوت سراى ما
تا دست و رو نشُست به خون ، مى نيافت كس * راه طواف بر حرم كبرياى ما
اين عرصه نيست جلوهگه روبه و گراز * شيرافكن است باديهى ابتلاى ما
همراز بزم ما نبود طالبان جاه * بيگانه بايد از دو جهان آشناى ما
برگردد آن كه با هوس كشور آمده * سر ناورد به افسر شاهى گداى ما
ما را هواى سلطنت مُلك ديگر است * كاين عرصه نيست در خور فرّ هماى ما
يزدان ذو الجلال ، به خلوت سراى قدس * آراستهست بزم ضيافت براى ما
برگشت هر كه طاقت تير و سِنان نداشت
چون شاهِ تشنه ، كار به شمر و سَنان نداشت
4
چون زد سر از سرادق جلباب نيلگون * صبح قيامتى ، نتوان گفتنش كه چون
صبحى ، ولى چو شام ستمديدگان سياه * روزى ، ولى چو روز دل افسردگان ، زبون
تُركِ فلك ز جيش شب از بس بُريد سر * لبريز شد ز خون شفق طشت آبگون
گفتى ز هم گسيخته آشوب رستخيز * شيرازهى صحيفهى اوراق كاف و نون
آسيمه سر نمود رخ از پردهى شفق * خور ، چون سر بريدهى يحيى ز طشت خون
ليلاى شب ، دريده گريبان ، بريده مو * بگرفت راه باديه زين خرگه نگون
دست فلك نمود گريبان صبح چاك * باريد از ستاره به بر اشك لالهگون
افتاد شور و غلغله در طاق نُه رواق * چون آفتاب دين قدم از خيمه زد برون
گردون به كف ز پردهى نيلى علم گرفت
روح الامين ركاب شه جم خدم گرفت
5
شد آفتاب دين چو روان سوى رزمگاه * از دود آه پردگيان شد جهان سياه
در خون و خاك خفته همه ياوران قوم * وز خيل اشك و آه ز پى يك جهان سپاه