منم آن كس كه نبى بوسه به لبهايم داد * اين سخن را همه بشنيده و داريد به ياد
هست آيا ز شما كس كه كند يارى من
يا نخواهد ز پس عزّت من خوارى من
* * *
عوض يارى او سنگ زدندش به جبين * خون پيشانى او رفت به گردون ز زمين
هر كماندار زدش تير به پيكر ز كمين * هر ستمكار زدش نيزه به پهلو از كين
ناگهان خصم زدش تيغ بدان سان بر فرق
كه شد از ضربهى وى برنس « 1 » او در خون غرق
* * *
آمد از زخم فزون از زبر اسب به زير * جسمش از نيزه چو در بيشه نهان گردد شير
بيمناكان پى خون ريختنش گشته دلير * برق شمشير همى تافت به برق شمشير
سرش از تن ببريدند و بلرزيد فلك
جان « جيحون » ز غمش عيش ربا شد ز مَلَك
هامش
( 1 ) - برنس : كلاه ، كلاه دراز .