11
داند خدا كه تا كه به پا كرده خافقين « 1 » * كس سر نداده در ره مهرش به از حسين
جان را شمرده در تن خود دَينى از حبيب * و انگه نمود در بر جانان اداى دَين
علمش چو عين بوده ، سراسر نقوش علم * آورده خوش ز علم ، سراسر به سوى عين
آن را كه عينِ هستى خود نصب عين شد * تبديل عين هستى خويش است فرض عين
زان حالتى كه بين وى و حق وقوع داشت * تا حالت تصوّر ما ، بس كه فرق و بين
او را نبود عجز به دشمن ز بيم جان * صفين نه كم ز غزوهى بدر آمد و حُنين
اين بود حكمت ار ننمودى علاج خصم * شاهى كه حكم داشت به تغيير عالمين
اى پادشاه عادل و اى داور قضا
در اين قضيه چاره چه باشد به جز رضا ؟
12
اين آتش ار نه كام و زبانها بسوختى * آن معنى آمدى كه روانها بسوختى
حقّا كه در دل كسى از درد دين بُدى * زين غم چه پيرها چه جوانها بسوختى
گر راز كربلا نشدى خلق را يقين * كى شرك را حجاب گمانها بسوختى ؟
يك آه تشنگان اگرش رخصتى بدى * يكباره ، كَونها و مكانها بسوختى
ور سر زدى ز خاطر يك تن شرار خشم * يكسر ، پديدهها و نهانها بسوختى
اى كاش ز آتش جگر آن گروه پاك * يك جذوه « 2 » آمدى و جهانها بسوختى
گويى « هدايت » اخگرى افتاده در دلت * كز سوز اين سخن همه جانها بسوختى
دارم اميد آن كه چو روز جزا شود
زين تعزيت شفيع تو را مصطفى شود « 3 »
هامش
( 1 ) - خافقين : مشرق و مغرب .
( 2 ) - جذوه : اخگر ، پاره آتش .
( 3 ) - ديوان منهج الهداية .