زينب چو اين مشاهده بنمود ، شد ز هوش * يكباره از حيات جهان نااميد شد
زد جيب جامه چاك و به سر برفشاند خاك * فرياد بركشيد و به پيش يزيد شد
گفت اى يزيد ، ظلم به ما پيش از اين مكن
حق را به خود زياده از اين خشمگين مكن
11
چون خيمه زد ز شام به يثرب امام ناس * آسوده گشت عترت پيغمبر از هراس
يعقوب اهل بيت نبى با بشير گفت * كاين مژده را به مژدهى يوسف مكن قياس
رو در مدينه ، قصّهى يوسف بخوان به خلق * وز گرگ و پيرهن سخنگوى در لباس
آمد بشير و آمدن شه به خلق گفت * آشوب حشر كرد عيان از هجوم ناس
هريك اميد يار سفر كردهاى به دل * تا بيندش به كام و به بخت آورد سپاس
ديدند مردمى ز مصيبت سياهپوش * ديدند خيمهاى و عزا قيرگون پلاس
آن يك ز روى خويش خراشان تُرُش جگر * وين يك ز موى خويش پريشان تُرُش حواس
يك كاروان ز زن همه مردانشان قتيل * يك بوستان دروده رياحينشان به داس
آن يادگار آل عبا شمع انجمن * اهل مدينه واقعهپرسان به التماس
برخاست زان ميان و قيامت به پا نمود
يعنى بيان واقعهى كربلا نمود
12
بس كن وصال قصّهى محشر ، چه مىكنى ؟ * كردى قيامت اين همه ، ديگر چه مىكنى ؟
بس كن وصال ، كان نفسِ شعله بار تو * آتش به عالمى زد ، يكسر ، چه مىكنى ؟
قصد تو بود سوختن خلق ، سوختند * اين حرف سوزناك ، مكرّر چه مىكنى ؟
جان تذر و فاخته را سوختى ز غم * شرح شكست سرو و صنوبر چه مىكنى « 1 » ؟
آهِ درون به طارمِ گردون « 2 » چه مىبرى ؟ * آيينه سپهر ، مكدّر چه مىكنى ؟
تشويش جان زينب و زهرا چه مىدهى ؟ * شرح بلاى آل پيمبر چه مىكنى ؟
صد دفتر از بلاى حسين گر كنى رقم * نبود يك از هزار برابر ، چه مىكنى ؟
گويى سرش به طشت يزيد ، آفتاب و چرخ * تعريف آفتاب به اختر چه مىكنى ؟
گويى شب وداع وى و روز رستخيز * بيهوده شب به روز برابر چه مىكنى ؟
چندان كه مىنشينم از اين گفتگو خموش
خونين دلم ز سينه خروشد كه بر خروش
هامش
دوزخيان بيشتر از اين هم هستند ؟ .
( 1 ) - تذر و فاخته : دو پرندهى زيبا كه اولى بيشتر در اطراف سرو ، و دومى اغلب بر گرد صنوبر مىگردد . سرو و صنوبر در بيان قامت رسا نيز به كار مىروند .
( 2 ) - طارم گردون : كنايه از آسمان .