كى كسى او را تواند بست دست * شير را روبه نداند دست بست
گر نه خود از زندگى سير آمدى * عاجز از روباه كى شير آمدى ؟
اين سعادت از ازل اندوختهست * اين شهادت از على آموختهست
چون پيام دوست از دشمن شنفت * زير زخم تيغ دشمن « فزت « 1 » » گفت
هركه را از دوستانش خواند دوست * زير تيغ دشمنان بنشاند دوست
از نخست افتاد چون مقبول عشق * لاجرم شد عاقبت مقتول عشق
گر حديث ما تو را آيد عجب * گفت حق خود در حديث « من طلب » « 2 »
طالب من گر شود يك ره كسى * راهها بنمايش هر سو بسى
چون مرا بشناسد از آيات من * عاشق آيد بر صفات و ذات من
شد چو عاشق از من آگه شد همى * زان پس او را زنده نگذارم دمى
بس عجب نبود اگر كشتم منش * عاشق است و لازم آمد كشتنش
كشتن عاشق به هر مذهب رواست * خاصّه آن عاشق كه معشوق خداست
پس مرا ز آيين و دين مصطفى * بر شهيد خويش بايد خونبها
و آنكه هم منظور و هم مقبول من * گشت زان سان تا كه شد مقتول من
هر دو عالم نيست خونش را بها * غير من او را نشايد خونبها
هم منم دل برده هم بيدل منم * هم منم مقتول و هم قاتل منم
كى سزا بينم به جاى خويشتن * ديگرى را خونبهاى خويشتن
خويش را نه رايگانى بخشمش * كشتهام تا زندگانى بخشمش
كشتهى عشق ار شوى زنده شوى * تا ابد باقى و پاينده شوى
عشقبازى را شعار ديگر است * رسم او رسم ديار ديگر است
بىسبب با دوستداران دشمن است * دشمنى او همين تا كشتن است
كشتگان خويش را شد دوستدار * گر كشد عشق اى خوشا آن اعتبار
اين بود آئين عشق اين كيش عشق * چاره جز مردن نباشد پيش عشق « 3 »
هامش
( 1 ) - اشاره به كلام امام على ( ع ) در هنگام ضربت خوردن در مسجد كوفه « فزت و ربّ الكعبه » .
( 2 ) - اشاره به حديث قدسى : « من طلبنى وجدنى و من وجدنى عشقنى و من عشقنى عشقته و من عشقته قتلته و من قتلته فأنا ديته » .
( 3 ) - ميراث عشق ؛ ص 512 - 514 .