كى باشد اينكه گرم شود گير و دار حشر
تا داد اهل بيت دهد كردگار حشر
14
يا رب بناى عالم ازين پس خراب باد * افلاك را درنگ و زمين را شتاب باد
تا روز دادخواهى آل نبى شود * از پيش چشم مرتفع اين نه حجاب باد
آلوده شد جهان همه از لوث اين گناه * دامان خاك شسته ز طوفان آب باد
بر كام اهل بيت نگشتند يك زمان * در مهد چرخ چشم كواكب به خواب باد
لب تشنه شد شهيد جگر گوشهى رسول * هرجا كه چشمهايست به عالم ، سراب باد
از نوك نيزه تافت سر آفتاب دين * در پردهى كسوف نهان آفتاب باد
آن كودكش به حسرت آل نبى نسوخت * مرغ دلش بر آتش حسرت كباب باد
در موقف حساب « صباحى » چو پا نهاد * جايش به سايهى علم بو تراب باد
كامّيدوار نيست به نيروى طاعتى
دارد ز اهل بيت ، اميد شفاعتى
* * *
مرثيهى حضرت سيّد الشّهدا ( ع ) :
امروز عزاى شاه دين است * در ناله ، سپهر چون زمين است
گلرنگ ز خونِ سرور دين * سر پنجهى كافر لعين است
خالى شده تخت از سليمان * در خنصر « 1 » اهرمن نگين است
پژمرد ز صرصر « 2 » خزانى * شاخ گل و برگ ياسمين است
شاه شهدا بهر كه بيند * گويد كه نگاه واپسين است
امروز سرشك مصطفى را * در پيش دو ديده آستين است
بر چهره زنان طپانچه زهرا * ماتمگر بزم حور عين است
بر هفت فلك فكنده افغان * عيسى كه به چرخ چارمين است
اولاد نبى به كوفه و شام * چون بردهى روم اسير چين است
مغلوب سپاه كوفه و شام * فرزند پيمبر امين است
از گريه كجا شود تسلّى * آن را كه مصيبتى چنين است
گفتند به شمع گريه تا چند ؟ * گفتا تا هجر انگبين « 3 » است
اميد گشايش از فلك نيست * در خانه و قفلش آهنين است
اين گرد ز پا كجا نشيند * تا خنگ سپهر زير زين است
هامش
( 1 ) - خنصر : انگشت كوچك .
( 2 ) - صرصر : باد سخت و سرد ، باد بلند آواز .
( 3 ) - شمع را از موم ساختهاند كه از دورى عسل پيوسته گريه مىكند و اين تمثيلى است .