نه مانده غير او كسى از ياوران قوم * نه زنده غير او تنى از همرهان حَى « 1 »
آمد به سوى مقتل و بر هركه مىگذشت * مىشست ز آب ديده غبار از عِذار وى
بنهاد رو به روى برادر كه يا اخا * در بركشيد تنگ پسر را كه يا بُنَى « 2 »
غمگين مباش آمدمت اينك از قفا « 3 » * دل شاد دار ميرسمت اين زمان ز پى
آمد به سوى معركه آنگه زبان گشود
گفت اين حديث و خون دل از آسمان گشود
4
منسوخ شد مگر به جهان ملّت نبى « 4 » * يا در جهان نماند كس از امّت نبى ؟
ما را كشند و ياد كنند از نبى مگر * از امّت نبى نبود ملّت نبى
حقّ نبى چگونه فراموش شد چنين ؟ * نگذشته است آنقدر از رحلت نبى
اينك به خون آل نبى رنگ كردهاند * دستى كه بود در گرو بيعت نبى
يا رب تو آگهى كه رعايت كسى نكرد * در حقّ اهل بيت نبى حرمت نبى
اين ظلم را جواب چه گويند روز حشر ؟ * بر كوفيان تمام بود حجّت نبى
ما را چو نيست دست مكافات ، داد ما * گيرد ز خصم ، حكم حق و غيرت نبى
بس گفت اين حديث و جوابش كس نداد
لب تشنه كرد كوشش و آبش كس نداد
5
چون تشنگى عنان ز كف شاه دين گرفت * از پشت زين قرار به روى زمين گرفت
پس بىحيايى ، آه كه دستش بريده باد * از دست داد دين و سر از شاه دين گرفت
داغ شهادت على ، ايّام تازه كرد * از نو جهان عزاى رسول امين گرفت
بر طشت مجتبى جگر پارهپاره ريخت * پهلوى حمزه چاك ز مضراب « 5 » كين گرفت
هم پاى پيل خاك حرم را به باد داد « 6 » * هم اهرمن ز دست سليمان نگين گرفت « 7 »
از خاك ، خون ناحق يحيى گرفت جوش * عيسى ز دار راه سپهر برين گرفت
گشتند انبيا همه گريان و بو البشر « 8 » * بر چشم تر ز شرم نبى ، آستين گرفت
كردند پس به نيزه سرى را كه آفتاب
از شرم او نهفت رخ زرد در نقاب
هامش
( 1 ) - حى : قوم و قبيله ، جمع آن احياء .
( 2 ) - يا بنى : اى پسرك من ، اى فرزند من .
( 3 ) - قفا : از پى ، از پشت سر .
( 4 ) - ملّت : دين ، آيين ، شريعت .
( 5 ) - مضراب : آلت زدن ، زخمه .
( 6 ) - مصراع اشاره به داستان اصحاب فيل كه در قرآن و قصص قرآن آمده دارد .
( 7 ) - مصراع تلميحى به داستان ربودن خاتم حضرت سليمان ( ع ) توسط ديو است .
( 8 ) - بو البشر : حضرت آدم ( ع ) .