و مسجّى يهزأ من كفنه
و شموسا تشرق من نحر
يا صوتا للصّوت الحرّ
و عزاء فى كون الغدر « 1 »
( سليمان بن صرّد خزاعى و يارانش در صحرايى نزديك كربلا فرود مىآيند . آثار قبر امام حسين ( ع ) را از دور مىبينند و سليمان رو به آنسوى نموده زير لب زمزمه مىكند : )
زمين طف ! !
قبر فرزند رسول خدا « ص »
اى دربردارنده اجساد شهدا
تاريخ روزى را خوشگوارتر از آن زمينى كه از شدت گرما پا را مىسوزاند سراغ ندارد .
اى بلندايى كه زمانه تاكنون بلندتر از تو به خود نديده است
اى كه خاك تو جامهى كفن امام ( ع ) شده است
و خورشيد از سر بريدهى آنان طلوع مىكند
اى ندايى كه صدايت آزادگى است .
و عزا در پيمانشكنى است .
* * * سليمان آمادهى جنگ با ابن زياد مىشود اما از كوفه اخبار مأيوسكننده به سليمان مىرسد و او با تأسف زمزمه مىكند :
يبدو أنّ اليوم كأمس
فالكوفة غار من عفن تأنف أن تدخله الشّمس « 2 »
گويا امروز هم مثل ديروز است
كوفه غار متعفّنى است كه از ورود خورشيد سرباز مىزند .
* * *
ياللّه و للأقدار !
الكوفة حبلى قد وضعت
و كما قد كنت أتوقّع
ما كان جنينا بل سقط
و ماذا يمكن أن يتوقّع فى زمن الجدب و القحط !
زمن قد خاف ساكنه من ذرّات المطر . . . بل حتّى من شبح الغيم . « 3 »
چنين انتظارى را از كوفه داشتم و مىدانستم اين كوفهى باردار وضع حمل نخواهد كرد ، بلكه جنين خويش را سقط
هامش
( 1 ) - الفكر الجديد ؛ العددان 15 - 16 ؛ ص 326 .
( 2 ) - همان ؛ ص 332 .
( 3 ) - همانجا .