او ينطق قاع الطّامورة
من تلك الجبّ المهجورة
كنت رسمت بظفرى رأسك
و لعقت من الظّفر دمّك « 1 »
اگر ديوارهاى زندان سخن بگويند
يا سلولهاى عميق ( سياهچال ) دهان باز كنند
و يا زندانهاى زيرزمين
خواهند گفت كه در آن چاههاى متروك با ناخن سرت را رسم كرده و از ناخنها خونت را مىمكيدند .
* * *
يا ابن سعد ! . . . يا ابن الأبجر ! . . . يا ابن الجوشن ! !
يا قذرا يأنفه الدّود ! ! « 2 »
اى عمر بن سعد . . . اى حجّار بن أبجر . . . اى شمر بن ذى الجوشن ! !
شما مانند چرك و كثافاتى هستيد كه كرمها نيز از شما متنفرند !
* * * ريح تعول :
قتل الثّورة أضغاث هراء و محال
شجر يهتف :
قتل الفجر ، و سبى الشّمس و منع الغد
أكبر من مهزلة القيد
الرّابع :
و سيعجز سوطك و الخنجر
أن يمنع طيرا إن أبحر
أو غيد الجورى إن نوّر « 3 » « 4 »
پس از شهادت توّابين ، اشخاص ، درختها ، بادها رمزگونه از اين حادثه سخن مىگويند :
باد مىگويد : كشته شدن انقلاب ، وهم و خيال و سخن بيهوده است و محال مىباشد .
درخت فرياد مىزند : آيا دوباره شب سايه مىافكند و هستى بىمنطق گشته است
ديگرى پاسخ مىدهد : هرگز ، منطق شور انقلابگرى است كه از دل خاكستر فرياد مىكشد و در برابر ظالم شمشيرى ، دستى يا كلامى را به پا مىدارد .
زمين و زمان فرياد مىكنند كه : انقلاب را ، خورشيد را و سپيده را نمىتوان كشت . پرنده را از آزادى و گل سرخ را از شكفتن نمىتوان بازداشت .
و با نويد حركتهاى انقلابى پياپى و اميد قيام خونخواهان ، از گوشه و كنار جهان ، پايان مىيابد !
هامش
( 1 ) - همان ؛ ص 316 .
( 2 ) - همانجا
( 3 ) - همان ؛ ص 334 و 335 .
( 4 ) - همان ؛ ص 336 .