مىنمايد . آرى چه انتظارى از عصر قحطى و خشكسالى مىرود ؟
دورهاى كه مردم از قطرههاى باران و حتى از سايهى ابرها مىترسند .
* * * مختار ثقفى از سليمان بن صرد خزاعى مىخواهد زمان حركت را تا پخته شدن اين ميوه به تأخير بيندازد و سليمان مىگويد :
يا ابن الثّقفى !
هل تعرف ما روح متعب ؟
أو تعرف ما جرح يشخب ؟ !
إنّى الرّوح القلق المتعصّب
و أنا الجرح الفاغرفاه
و سلامى أن ألقى اللّه « 1 »
پسر ثقفى ! تو از روحى كه تحت فشار است و جراحتى كه خونريزى مىكند و خون از رگ بريدهاش روان است چه مىدانى ؟
من آن روح پريشان و خسته و همان زخم دهان باز كردهاى هستم كه تا خدا را ملاقات نكنم به آرامش و سلامت نخواهم رسيد .
* * *
يا ابن الثّقفىّ
لن ألعق جرحى و أنام
ان اعجزنى أهل الكوفة ، ليس أمامى الّا الشّام « 2 »
پسر ثقفى
استخوان لاى زخمم است و خواب ندارم .
اگر اهل كوفه مرا خسته كردهاند . مقابل من جز شام راه ديگرى نيست .
* * * سليمان :
اين سيفى ؟
قد عاد علىّ للكوفة
أسمع صوته ! !
و حسين قد غادر يثرب
اهلا بحسين . . . يا مرحب ! !
سليمان گفت : شمشيرم كجاست ؟
هامش
( 1 ) - همانجا .
( 2 ) - همان ؛ ص 322 .