3 - بر رخسار زرين خود ، گوهرهاى اشك و ياقوت خونين سرشك را ببار ، و جارى كن .
4 و 5 - بر اين اندوههاى تأسفبار نوحهسرايى كن ، چراكه بر سرگشتهى محزون ، نوحه سرودن عار نيست .
6 - دريغ و دردا بر آن وجودى كه از غصه عطشان مرد ، و با شمشير آن مكارى كه به خون آلوده بود ، كشته شد .
7 - مركب او كه حركت مىكرد ، همچون فلك بود ، و رخسارش همچون ماه در افق نورافشانى مىكرد .
* * *
در مدح رسول اكرم ( ص ) و وصى پاكش و خاندان اطهار او ( ع ) :
1 - بدا يختال في ثوب الحرير * فعمّ الكون من شرّ العبير
2 - فقلنا : نور فجر مستطير * جبينك ؟ أم سنا القمر المنير ؟
1 - در لباس حرير آشكار شد ، و سراسر هستى را عطر مشك و عنبر فراگرفت .
2 - ما گفتيم كه آيا پيشانى تابناك تو نور فجر است كه همهجا پرتو افشانده ، يا پرتو ماه درخشان است ؟
* * *
3 - و قدّ مائل أم غصن بان * تثنّى ؟ أم قضيب خيزراني ؟
4 - عليه بدر تمّ شعشعاني * بنور في الدّياجي مستطير ؟
3 - اين قد است كه اينچنين خم شده ، يا شاخهى درخت بان ، و يا شاخ خيزران است ؟
4 - برفراز اين قدّ كشيده ، ماهى تمام با فروغ خيرهكنندهاى مىدرخشد ، تو گويى كه ديباى گستردهاى جلوه مىكند .
* * *
5 - ألّا يا يوسفيّ الحسن كم كم * فؤادي من لهيب الشّوق يضرم ؟
6 - و كم يا فتنة العشّاق اظلم * و مالى في البرايا من نصير ؟
5 - هان اى يوسف زيباى من ، دل من از آتش ذوق شعله مىكشد .
6 - اى كه عشاق را در كمند فتنهى خود گرفتهاى ، تا كى به ستم تو گرفتار باشم ؟ من در ميان مردم ياورى ندارم .
* * *
7 - فإن ضيّعت شيئا من ودادي * فحسبي حبّ أحمد خير هادي
8 - و مبعوث إلى كلّ العباد * شفيع الخلق و الهادي البشير
9 - و هل اصلى لظى نار توقد * و عندي حبّ خير الخلق أحمد
10 - و حبّ المرتضى الطّهر المسدّد * و حبّ الآل باق في ضميري ؟
11 - به داود يجزى في المعاد * نجاة من لظى ذات اتّقاد
12 - و ينجو كلّ عبد ذي و داد * بحبّ الآل و الهادي البشير « 1 »
7 - هرگاه اندكى از مهر مرا ضايع بگذارى ، مرا محبّت پيامبر ، احمد ، آن بهترين هدايتگر مردم بس است .
8 - اوست كه بر همهى خلايق مبعوث گشته ، و شفاعتكننده ، هدايتكننده و بشارتبخش همهى مردم است .
9 - و آيا اين آتشى كه در جان من سر مىكشد ، فرو نشستنى است ؟ من كه شيفتهى پيامبرى هستم كه بهترين آفريدگان
هامش
( 1 ) - الغدير ؛ ص 236 و 237 .