تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دانشنامهء شعر عاشورايى انقلاب حسينى در شعر شاعران عرب و عجم ( فارسي ) — صفحة 389

مساهمون:

ص٣٨٩

چكامه ديگر :

1 - ما هاجني ذكر ذات البان و العلم * و لا السّلام على سلمي بذي سلم
2 - و لا صبوت لصبّ صاب مدمعه * من الصبابة صبّ الوابل الرزم
3 - و لا على طلل يوما أطلت به * مخاطبا لاهيل الحي و الخيم
4 - و لا تمسّكت بالحادي و قلت له : * إن جئت سلعا فسل عن جيرة العلم
5 - لكن تذكرت مولاي الحسين و قد * أضحى بكرب البلا في كربلا ظمى
1 - « نه ياد از سرائى پرنهال و نشانه‌ها مرا بر سر شور مىآورد و نه درود بر آن دلبر - سلمى - كه در گوشه‌ى ذى سلم ( سرزمينى با يك گونه درخت ) است . 2 - نه براى دلداده‌اى كه - از سر دلباختگى ( سرشك وى ) به‌سان رگبارهاى جدانشدنى از تندر - سرازير است شيفتگى مىنمايم . 3 - نه بر ويرانه‌هايى كه يك روز در آنجا درنگى دراز داشتم و با چادرنشينان و مردم آن تيره به گفتگو پرداختم . 4 - نه به دامان سرودگوى كاروان مىآويزم و مىگويم : ( اگر به آن شكاف كوه رسيدى از همسايگان پرس‌وجو كن ) . 5 - بلكه سرورم حسين را به ياد آورم كه در كربلا با كرب بلا ( رنج گرفتارى ) تشنه افتاده است .
6 - ففاض صبري و فاض الدمع و ابت * عد الرقاد و اقترب السهاد بالسقم
7 - و هام إذ همت العبرات من عدم * قلبي و لم استطع مع ذاك منع دمي
8 - لم إن سه و جيوش الكفر جائشة * و الجيش في أمل و الدين في ألم
9 - تطوف بالطفّ فرسان الضّلال به * و الحقّ يسمع و الأسماع في صمم
10 - و للمنايا بفرسان المنى عجل * و الموت يسعى على ساق بلا قدم
6 - شكيبائىام نماند ، سرشكم روان گرديد خواب از ديدگانم برفت و بيدارى با بيمارى درآميخت . 7 - كار دل به سرگردانى كشيد و اشك‌ها سرازير شد و نتوانستم از ريختن و آميختن خون خود با آن جلوگيرى كنم . 8 - او را فراموش نمىكنم كه سپاهيان بدكيش همچون دريايى پرآشوب پيرامونش را گرفتند . 9 - لشكر به اميد پيروزى بودند و كيش ما دردمند . سواركاران گمراه گرداگرد او در كربلا چرخ مىخوردند ، خداوند مىشنيد و گوش‌هاى آنان كر شده بود . 10 - مرگ شتابان به سوى شهسواران آرزوها مىتاخت و نيستى با زانويى بىگام به سويشان مىشتافت .
11 - مسائلا و دموع العين سائلة * و هو العليم بعلم اللوح و القلم :
12 - ما اسم هذا الثرى يا قوم ! فابتدروا * بقولهم يوصلون الكلم بالكلم :
13 - بكربلا هذه تدعى فقال : أجل * آجالنا بين تلك الهضب و الاكم
14 - حطو الرّحال فحال الموت حلّ بنا * دون البقاء و غير اللّه لم يدم
15 - يا للرّجال لخطب حلّ مخترم الآ * جال معتديا في الأشهر الحرم
11 - او ( كه آنچه را ميان خامه و نامه‌ى خداوندى گذشته بود مىدانست ) با چشمى كه سرشك آن روان بود پرسيد اى مردم !
دانشنامهء شعر عاشورايى انقلاب حسينى در شعر شاعران عرب و عجم ( فارسي ) — صفحة 389 | مرضيه محمدزاده