20 - فما مرّ ذو باس إلى مرّ باسه * على مهل إلا و أنت عجول
16 - براى او كافيست از جهت بلندى نسب در ميان خلق خدا كه او براى احمد و بتول پاك است .
17 - پس هيچ جدّى در ميان مردان چون محمّد نيست و هيچ مادرى در ميان زنها همچون فاطمه نمىشود .
18 - حسين برادر بزرگى و وقار و كسىكه براى او افتخار است هرگاه بزرگى و افتخار شمرده شود ، ريشهدار و استوار است .
19 - مرگ را مىبينم كه در ذائقهى تو گوارا و براى غير تو ناگوار و ناسازگار و وخيم است .
20 - پس نيرومندى به سوى تلخى به شدّت و سختى او نگذشت بر كندى و آهستگى مگر آنكه تو شتاب داشتى .
21 - : كأنّ الأ عادي حين صلت مبارزا * كثيب ذرته الرّيح و هو مهيل
22 - بنفسي و أهلي عافر الخطّ حوله * لدي الطف من آل الرّسول قبيل
23 - كأنّ حسينا فيهم بدر هالة * كواكبها حول السماك حلول
24 - قضى ظاميا و الماء طام تصدّه * شرار الورى عن ورده و نغول
25 - و حزّ وريد السّبط دون وروده * و غالته من أيدى الحوادث غول
21 - مثل اينكه دشمنانت هنگامىكه براى جنگ حمله كردى تودهى ريگ بودند كه باد آنها را پراكنده كرده و آن جاى هولناكيست .
22 - جانم و خاندانم فداى گونههايى كه خاكآلود در اطراف او در زمين كربلا از خاندان پيامبر افتاده بودند .
23 - مثل اينكه حسين در ميان آنها ماهى است كه ستارهگان اطراف آسمان تو حلول كردهاند .
24 - تشنه از دنيا رفت و آب فرات لبريز بود و بدترين مردم از آشاميدن او مانع شدند .
25 - و رگهاى سبط پيامبر را پيش از سيراب كردن او بريدند و غولى بنامردى او را كشت .
26 - و آب جواد السّبط يهتف ناعيا * و قد ملأ البيداء منه صهيل
27 - فلمّا سمعن الطاهرات نعيّه * لراكبه و السّرج منه يميل
28 - برزن سليبات الحلىّ ثوادبا * لهنّ على الندب الكريم عويل
29 - بنفسي اخت السّبط تعلن ندبها * على ندبها محزونة و تقول
30 - : أخي يا هلالا غاب بعد طلوعه * و حاق به عند الكمال افول
26 - و اسب او برگشت در حالىكه خبر مرگ او را با صداى بلند مىداد و صحرا از صداى شيهه او پر شده بود .
27 - پس چون بانوان طاهرات خبر مرگ او را از اسب او شنيدند و ديدند زين آنكه واژگون است .
28 - از سراپردهها بيرون ريخته و در حالىكه لباسهايشان را غارت كرده بودند آنها بر مرگ حسين بزرگوار ناله و گريه مىكردند .
29 - جانم فداى خواهر سبط شهيد كه با صداى بلند ناله مىكرد و بر نالهاش غمگين بود و مىگفت :
30 - برادرم ! اى ماهى كه بعد از طلوعت نهان گشتى و در موقع كمالش غروب نمودى .
31 - أخي كنت شمسا يكسف الشمس نورها * و يخسأ عنها الطرف و هو كليل
32 - و غصنا يروق الناظرين نضارة * تغشّاه بعد الاخضرار ذبول