تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دانشنامهء شعر عاشورايى انقلاب حسينى در شعر شاعران عرب و عجم ( فارسي ) — صفحة 321

مساهمون:

ص٣٢١
شهيد كردند ) و خوشبخت و سعادتمندان اندك بودند . 23 - دور او را كه تنها بود گرفتند و دست او را با شمشير تيزى كه از آهن هندى ساخته شده بود بريدند . 24 - شمشير برندّه‌اى بدون غلافى كه سرهاى دشمنان را در روز جنگ مىبريد و تيزى آن كند نمىشد . 25 - اين سخت‌دلان بر كسى كه عزم قاطعى داشت و زره‌ى فولادين بر تن نموده بود ، حمله كردند ، و مانع او شدند .
26 - ندب متى ندبوه كرّ معادوا * و الاسد في طلب الفرايس عوّد
27 - فيروعهم من حدّ غرب حسامه * ضرب يقدّ به الجماجم أهود
28 - يا قلبه يوم الطفوف أزبرة * مطبوعة أم انت صخر جلمد ؟
29 - فكأنّه و جواده و سنانه * و حسامه و النقع داج أسود
30 - فلك به قمر و راه مذنّب * و أمامه في جنح ليل فرقد
26 - كسى را كه در جواب دادن وقتى او را مىخواندند سريع بود و حمله‌كننده بود و شيرها در طلب شكار حمله كننده‌اند . 27 - پس مىترسيدند از تيزى عجيب شمشير او ، ضربتى را كه با آن سرهاى يهودصفتان بريده مىشد . 28 - اى دلى كه در روز عاشورا چون پاره‌هاى آهن سرشته شده يا تو سنگ سختى هستى ؟ 29 - پس مثل اينكه او و مركبش و نيزه‌اش و شمشيرش چون شب تار و تاريك بود . 30 - آسمانى كه ماهى به آن و پشت سر آن ستاره دنباله‌دارى بود و در پيش روى آن در تاريكى شب ستاره‌اى رخشنده .
31 - في ضيق معترك تقاعص دونه * جرداء مائلة و شيظم أجرد
32 - فكأنّما فيه مسيل دمائهم * بحر تهيّجه الرّياح فيزبد
33 - فكأنّ جرد الصافنات سفاين * طورا تعوم به و طورا تركد
34 - حتّى شفى بالسيف غلّة صدره * و من الزلال العذب ليس تبردّ
35 - لهفى له يرد الحتوف و دونه * ماء الفرات محرّم لا يورد
31 - در تنگناى ميدان جنگ كناره گرفت و به زمين خالى و بىآب و علفى رفت . 32 - گويا جارى شدن خونش در آن محل بود دريايى كه بادها آن را موّاج نموده و كف مىكرد . 33 - مثل اين‌كه زره و زين اسبها كشتىهايى هستند كه سير مىكند به تندى و گاهى هم از رفتن كند مىشود . 34 - تا آنكه به سبب شمشير جوشش فروافتاد و آب گوارايى كه سرد نيست . 35 - افسوس من براى او كه از دنيا مىرفت و در پيش او آب فرات بر او حرام شده و او را منع مىكردند .
36 - شزرا يلاحظه و دون ورده * نار بأطراف الأسنة توقد
37 - لقد غشوه فضارب و مفوق * سهما إليه و طاعن متقصّد
38 - حتّى هوى كالطود غير مذمّم * بالنفس من أسف يجود و يجهد
39 - لهفى عليه مرمّلا بدمائه * ترب الترائب بالصعيد يوسّد
40 - تطأ السنابك منه صدرا طال ما * للدرس فيه و للعلوم تردّد
36 - نظرى با گوشه چشمى به فرات نمود و نزديك به او آتشى بود به سبب سرنيزه‌هاى افروخته شده .