تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 1744

مساهمون:

ص١٧٤٤
نكرد به آنچه أبو بكر كرده بود ، وچون سلام نماز گفت به خانه برگشت وأبو بكر وعمر وجماعتى از مسلمانان را طلبيد وفرمود : من نگفتم كه شما با لشكر اسامة بيرون رويد ؟ گفتند : بلى يا رسول اللّه گفتى . فرمود : پس چرا امر مرا أطاعت نكرديد ؟ أبو بكر گفت : من بيرون رفتم وبرگشتم براي آنكه عهد خود را با تو تازه كنم ؛ وعمر گفت : يا رسول اللّه ! من بيرون نرفتم براي آنكه نخواستم كه خبر بيمارى تو را از ديگران بپرسم . پس حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم فرمود : روانه كنيد لشكر اسامة را وبيرون رويد با لشكر اسامة ، خدا لعنت كند كسى را كه تخلف نمايد از لشكر اسامة ؛ سه مرتبه اين سخن را اعاده فرمود ومدهوش شد از تعب رفتن به مسجد وبرگشتن واز حزن واندوهى كه عارض شد آن حضرت را به سبب آنچه مشاهده نمود از أطوار ناپسنديدهء منافقان ودانست از نيتهاى فاسد ايشان . پس مسلمانان بسيار گريستند وصداى گريه ونوحه از زنان وفرزندان آن حضرت بلند شد وشيون از مردان وزنان مسلمانان برخاست ، پس حضرت چشم مبارك گشود وبسوى ايشان نظر كرد وفرمود : بياوريد از براي من دواتى وكتف گوسفندى تا بنويسم از براي شما نامه‌اى كه گمراه نشويد هرگز . پس يكى از صحابه برخاست كه دوات وكتف را بياورد ، عمر گفت : برگرد كه اين مرد هذيان مىگويد وبيمارى بر أو غالب شده است وما را كتاب خدا بس است . پس اختلاف نمودند آنهائى كه در آن خانه بودند ، بعضي گفتند : قول ، قول عمر است ؛ وبعضي گفتند : قول ، قول رسول خداست وگفتند : در چنين حالي چگونه مخالفت حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم روا باشد ؟ پس بار ديگر پرسيدند : آيا بياوريم آنچه طلب فرمودى يا رسول اللّه ؟ فرمود : بعد از اين سخنان كه از شما شنيدم مرا حاجتي به آن نيست وليكن وصيت مىكنم شما را كه با أهل بيت من نيكو سلوك كنيد ورو از ايشان نگردانيد . وايشان