تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 1709

مساهمون:

ص١٧٠٩
وأبو ذر گفت : بخدا سوگند كه پدر ومادر من مرا عمرو نام نكرده‌اند كه تو چنين مىگوئى وليكن خدا نزديك نگرداند كسى را كه معصيت خدا كند ومخالفت امر أو نمايد وتابع خواهش نفس خود گردد . پس كعب الأحبار برخاست وگفت : از خدا نمىترسى اى مرد پير كه بر روى أمير المؤمنين چنين سخن مىگوئى ؟ پس أبو ذر عصاي خود را بلند كرد وبر سر كعب زد وگفت : اى پسر دو يهودي ! تو را چه‌كار است با سخن گفتن با مسلمانان ، بخدا سوگند كه هنوز دين يهوديت از دل تو بدر نرفته است . پس عثمان گفت : بخدا سوگند كه من وتو در يك خانه نمىباشيم خرف شده‌اى وعقل تو رفته است ؛ پس گفت : بيرون بريد أو را از پيش من وأو را بر جهاز شتر سوار كنيد بىآنكه چيزى در زير پاى أو باشد وناقة را تند ودرشت برانيد وأو را برنجانيد تا به « ربذه » برسانيد پس أو را در ربذه فرود آوريد كه تنها در آنجا بسر برد بىيارى ومونسى تا آنكه خدا حكم كند در باب أو آنچه حكم خواهد كرد . پس أو را به مذلت وخوارى بيرون بردند وبدن شريفش را به ضرب عصا مىرنجانيدند . وعثمان حكم كرد كسى از مردم مشايعت أو نكند ، چون اين خبر به حضرت أمير المؤمنين عليه السّلام رسيد آن قدر گريست كه ريش مباركش از آب ديده‌اش تر شد وفرمود : آيا چنين سلوك مىكنند با مصاحب حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ؟ انّا للّه وانّا اليه راجعون . پس آن حضرت برخاست با حسن وحسين وعبد اللّه وقثم وفضل وعبيد اللّه پسران عباس وبه مشايعت أو بيرون رفتند تا به أو ملحق شدند ، چون نظر أبو ذر بر ايشان افتاد به جانب ايشان ميل كرد وبر مفارقت ايشان گريست وگفت : پدرم فداى اين روها باد ، هرگاه كه اين روهاى مبارك را مىبينم رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم را به خاطر مىآورم ومرا بركت فرا مىگيرد به ديدن اين روها ؛ پس دست به جانب آسمان بلند كرد وگفت : خداوندا ! من ايشان را دوست مىدارم ، واگر عضو عضو مرا از هم جدا كنند براي محبت ايشان ترك آن نخواهم كرد براي طلب رضاى تو وطلب ثواب آخرت ؛ پس گفت : برگرديد خدا رحمت