تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 1706

مساهمون:

ص١٧٠٦
مرا به جائى فرستد كه در آنجا مرا مونسى نباشد وآواز دوستى به گوش من نرسد ، واللّه كه من بغير خداوند خود انيسى ومصاحبى نمىخواهم ، وچون خدا با من است از تنهائى پروائى ندارم ، أو مرا در جميع أمور كافى است وخداوندى بجز أو نيست بر أو توكل دارم واوست خداوند عرش عظيم وبر همه چيز قادر وتوانا است وصلوات ودرود بر محمد وأهل بيت طاهرين وطيبين أو باد « 1 » . وشيخ مفيد به سند خود روايت كرده است از مردم أهل شام كه : چون عثمان أبى ذر را از مدينه بيرون كرد وبه جانب شام فرستاد پس ما را موعظه مىنمود وقصه‌ها براي ما بيان مىكرد ، وچون ابتدأ به سخن مىكرد حمد وثناى الهى مىنمود وصلوات بر حضرت رسول وآل أو مىفرستاد ومىگفت : اما بعد بدرستى كه ما بوديم در زمان جاهليت پيش از آنكه بر ما كتاب نازل گردد وپيغمبر مبعوث شود بر اين حالت كه وفا مىكرديم به عهد وپيمان وراست مىگفتيم سخن را ورعايت همسايگان مىكرديم ومهمان را گرامى مىداشتيم وبا فقيران مواسات مىكرديم وايشان را شريك در مال خود مىگردانيديم ، پس چون خداوند عالميان كتاب خود را بر ما فرستاد ورسول خود را بر ما مبعوث گردانيد اين اخلاق پسنديدهء خدا ورسول يافتيم وأهل اسلام سزاوارتر شدند به عمل كردن به اين اخلاق وأولى بودند به محافظت آنها ، پس مدتي بر اين حالت ماندند تا آنكه واليان جور عملهاى قبيح بدعت كردند كه ما نمىديديم پيشتر آنها را ، وسنّتهاى رسول را فرونشانيدند وبدعتها را أحيا كردند وهر كه سخن حقّى گفت تكذيب أو كردند ، واختيار كردند جمعى را كه پرهيزكار نبودند بر گروهى كه صالحان وشايستگان بودند ، خداوندا ! اگر آنچه نزد توست بهتر است از براي من از اين دنيا پس قبض كن جان مرا بسوى خود پيش از آنكه دين تو را تبديل كنم يا سنّت پيغمبر تو را تغيير نمايم ؛ ومكرر اين سخنان را در مجامع مىگفت تا آنكه حبيب بن مسلمه به نزد معاوية رفت وگفت : أبو ذر مردم را بر تو فاسد مىگرداند به اين قسم سخنان ، پس معاوية اين قصه را به عثمان نوشت وعثمان به
هامش
( 1 ) . كافى 8 / 206 - 208 . ونيز رجوع شود به شرح نهج البلاغة ابن أبي الحديد 8 / 253 - 254 .