تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 1619

مساهمون:

ص١٦١٩
وبرگشت وسمهاى اسبش تر نشد . پس عمار به اعتقاد درست به اين كلمهء طيبه تكلم نمود وآن سنگ گران را برداشت وبه بالاى سر خود برد وگفت : پدر ومادرم فداى تو باد يا رسول اللّه ، سوگند ياد مىكنم بحقّ آن خداوندى كه تو را به پيغمبرى فرستاده است كه اين سنگ سبكتر است در دست من از خلالى كه در دست من باشد . پس حضرت فرمود : اين سنگ را در هوا بيفكن بسوى آن كوه ؛ واشاره نمود به كوهى كه يك فرسخ دور بود از ايشان . چون عمار آن سنگ را در هوا انداخت به قوّتى كه حق تعالى در آن وقت أو را كرامت كرده بود به بركت توسل به أهل بيت رسالت آن سنگ چنان در هوا بلند شد كه بر قلهء آن كوه قرار گرفت . پس رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم با آن يهودان گفت : ديديد قوّت عمار را ؟ گفتند : بلى . باز حضرت گفت : اى عمار ! بالا رو بسوى قلهء اين كوه ودر آنجا سنگى عظيم هست كه چندين برابر اين سنگ است ، آن را بردار وبه نزد ما بياور . چون عمار متوجه كوه شد حق تعالى زمين را در زير پاى أو درنورديد كه در گام دوم به قلهء كوه رسيد وسنگ را بر گرفت وبه خدمت حضرت آورد ، ودر گام سوم به نزديك آن حضرت رسيد پس حضرت فرمود : اين سنگ را به قوّت بر زمين بزن . چون يهودان آن حالت را ملاحظه كردند ترسيدند وگريختند وعمار چنان سنگ را بر زمين زد كه ريزه ريزه شد واجزاى آن مانند غبار در هوا بلند شد . حضرت به يهودان گفت : ايمان بياوريد اى گروه يهود زيرا كه مشاهده كرديد آيات الهى را . پس بعضي از ايشان ايمان آوردند وشقاوت بعضي بر بعضي غالب شد وبر كفر خود ماندند ، پس حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم فرمود كه : آيا مىدانيد كه مثل اين سنگ چيست ؟ گفتند : نه يا رسول اللّه ، حضرت فرمود كه : بحقّ خداوندى كه مرا به راستى فرستاده است كه مردى مىباشد از شيعيان كه گناهان وخطاها دارد بزرگتر از كوهها وزمين وآسمان ،